شنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

دلدادگی در شصت ثانيه - شماره ی نهصد و نود و سه

با اشتياق داری در مورد محصولات احمقانه ی كمپانی تان برايم حرف ميزنی. زود به زود پلک هايم را باز و بسته مي كنم ، وقتی داری در مورد نحوه "پرداخت" مي گويی نفس ات به پلک هايم مي سايد. خودم را به نفهمی مي زنم كه نحوه ی پرداخت را چند باره بگويی ، "پ" های پرداخت روي پلک هايم سُر مي خورند.
تو اميدوار باش كه من ممكن است برای "نگين ِ گردان تزئينی و نصب شونده بر دسته ی عينک" پولي پرداخت كنم.
من به نفس ات، به "پ" هايت "دل" مي دهم. دل، همه ی آن چيزی است كه من دارم برای پرداخت كردن.
پ هايت را روی صورتم بنواز ... من از ابتدا دلم را پرداختت كردم بودم.

پنجشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

براي دختری كه دستمال كاغذی مدفن اش شد

از آدمهای "معقول" و ميانه رو پرهيز كن. آدمهای معقول تهی از خلاقيت اند. آنها هرگز "هيجان" ، "عشق" و "اندوه" را آن طور كه بايد درک نكرده اند.
معاشرت با آدمهايی كه اين سه را درک نكرده باشند مثل اين است كه هميشه و به تكرار قسمت اول از يک سريال هزار قسمتی را تماشا كنی.

براي دختری كه دستمال كاغذی مدفن اش شد

رخت خواب ات را ، تن ات را به پسرانی تعارف كن كه يا نمی خندند و يا خنده ی شان از اعماق جانشان مي جوشد. آنها عموما هر چيز قابلی را اعتبار مي دهند و از كنار ناقابل ها در سكوت مي گذرند. يقين كن كه آنها يا تن به تنه ات نمي سايند يا آن شب را برای هميشه در خاطره ات جاويدان خواهند كرد.

براي دختری كه دستمال كاغذی مدفن اش شد

به آدمهايی كه حيوانات را دوست دارند اعتماد كن، آنها از معدود زندگانی هستند كه هنوز ممكن است انسانها را هم دوست بدارند.

شنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

یادداشتهای "من" برای تفهیم ِ "اینجانب" به "خودم" - شماره ی دو


توضیح:
"من" شخصی است ایستاده در حدفاصل "اینجانب" که جادوگر خواب است  و "خودم" که به گاه ِ بیداری معنا می گیرد. من یگانه فردی است که می تواند وقایع دنیای  اینجانب  به گاه  ِ خواب را برای  خودم  در مواقع بیداری  قابل فهم کند.




یازده دقیقه است که خودم خوابیده است ، موضوع نگران کننده این است که او بر خلاف روال هر شب بیشتر از دو دقیقه طول کشید که خوابش ببرد. هنگام خواب چشمانش پر بود از درد، انگار که یک آب انبار را مخفی کرده بود در حدقه اش. اما نگران کننده تر این است که با گذشت یازده دقیقه هنوز سر و کله ی اینجانب پیدا نشده. تجربه نشان داده که وقتی اینجانب  دیر می کند قرار است شب بی اندازه عجیبی را آغاز کنیم. صدای مکرر و موزونی که از پشت در به گوش می رسد من را یاد صدای ساعت های قدیمی می اندازد. من عموما خیلی مواظبم که یاد چیزهای عجیب نیافتم، اینجانب می تواند از لطیف ترین تصورات من ویران کننده ترین ها را برای خودم رونمایی کند.
بالاخره سر و کله اش پیدا شد. درست حدس زده بودم ، صدای موزون پشت در هم از توی گور ِ اینجانب درآمده بود. یک کلاه شاپوی مشکی براق روی سرش است اما لباس ورزشی به تن کرده. به نظرم می رسد که یک کوله پشتی روی دوشش انداخته. این را از آن جهت گفتم که بند هایی از روی کتف هایش عبور کرده و زیر بغلش را دور زده. خودم  هنوز عکس العمل ویژه ای نشان نمی دهد.
اینجانب  با سر سلامی می کند. من با ابروهایم جواب مختصری می دهم. پاهایش را روی پادری می گذارد و شلوار ورزشی اش را پایین می کشد، یکی از بیضه هایش را با دو دستش بالا می آورد و به سمت ما می گیرد. بیضه اش به اندازه یک توپ فوتبال بزرگ می شود و نقش هایی رویش پدید می آید. به نظرم می رسد که آن نقوش به خشکی های کره ی زمین می مانند، کره ی زمین با همه ی جزئیات اش. اینجانب انگشت نشانه اش را بالا می آورد ، جوری که انگار بخواهد آغار واقعه ای را خبر داده باشد. انگشت را روی بیضه اش می آورد و ناخن بلند اش را روی جایی حوالی ِ اورشلیم می سایاند، همزمان با دست دیگرش کره ی زمین- که بیضه اش باشد را با قدرت به چرخش وا می دارد، قطعه ی معروفی از "باخ" به نوا در می آید ، انگار که ناخن اش "سوزن" و بیضه اش  "صفحه" ی گرامافون باشند.اینجانب پشتش را به ما می کند تا تصور من  را از کوله پشتی اش تغییر دهد ! او یک ساعت قدیمی با پاندول بزرگ چوبی پشتش دارد و در حالی که دارد کفش هایش را تمیز می کند طوری کمرش را تکان می دهد که هم پاندول شروع به تکان خوردن بکند و هم به افتخار یوهان سباستین باخ ، باسن اش را تکانی داده باشد.
پاندول شروع می کند به تاب خوردن و هر بار که باز می گردد بزرگتر از آخرین باری است که رفته است ، انگار که به توازن ثانیه ها متعهد نباشد. حالا کم کم هر بار از تاب خوردن هایش دارد چندین ثانیه طول می کشد.  خودم آن قدر شوکه شده که با صدای نفس هایش مرا متوجه وضعیت اش می کند. راستش این بار من هم شوکه شده ام. تجربه ثابت کرده که من نباید در چنین شرایطی زیاد حرف بزنم ، چراکه اینجانب قادر است از هر کلمه ی من دهلیزی بسازد به ناکجا و خودم  را درونش هُل بدهد.
پاندول آنقدر بزرگ شده که به دیوار های اطراف برخورد می کند، اینجانب با جدیت کمر تکان می دهد و می رقصد. دیوار ها فرو می ریزد و ما خویش را در میدان بزرگی می یابیم که مرکز اش را یک برج با آجر های قرمز رنگ آذین کرده. روی برج همان ساعتی نصب شده است که اینجانب روی دوشش انداخته بود. پاندول ساعت همینطور تاب می خورد و به سان گاوآهن  وسعت بیشتری از زمان را شخم می زند.
پلکهای خودم مدت زیادی است که به لرزه افتاده ، من مجبورم برای محافظت از خودم از شیوه ی فرار به جلو استفاده کنم. راستش تقریبا برایم بدیهی است که اینجانب امشب خواهد توانست خودم را به گاه خواب هوشیار کند و هر حرفی از من در جهت هدایت خودم به ناهوشیاری نه تنها منتهی به مقصود نخواهد شد ، بلکه ابزاری می شود برای یکه تازی های اینجانب  که امشب با توپ پر آمده.
من آرام کنار گوش خودم می گویم "تو خوابی ! همه ی این ها را خواب می بینی ، حتی احمق ها هم می دانند این دنیای مضحک با این پاندول عجیبی که هیچ کدام از قوانین فیزیک را بر نمی تابد هرگز نمی توانند حقیقی باشند." از آنجایی که "حق" گفتن دروغ از من سلب شده خیلی سریع جمله ی پایانی ام را اصلاح می کنم که: "این دنیا هرگز نمی تواند در بیداری حقیقت یابد."
خودم آرام چشم می گشاید ، او می داند که خواب است و این می تواند به طور "محدود" برای من و خودم حاشیه ی امنیت ایجاد کند.
عبور چیزی به سرعت برق و باد از کنار چشمهای من و خودم ما را به خودمان می آورد. پاندول ساعت است که پس از نیم ساعت بازگشته است. اینجانب همانطور که با یک پیژامه گل دار و همان کلاه شاپوی براق روی پاندول غول آسا نشسته  یک گلوله ی برفی به سمت ما پرتاب می کند. انگار که پاندول در هر تابی که می خورد به اقلیمی دوردست که گاه سرد و گاه گرم است رفته باشد.
اوضاع دارد بد می شود چون به نظرم می رسد که خودم از این وضعیت خوشش آمده ، بدیهی است که باید هرچه سریع تر بازش گردانم. من خیلی سریع به خودم نزدیک می شوم و کنار گوشش می گویم "تو می توانی تنها کسی باشی که خودکشی را به طور کامل تجربه کرده است و پس از آن می توانی در مورد اش نظرات جالبی داشته باشی !  تا چند ثانیه دیگر پاندول باز می گردد ، خودت را در مسیرش قرار بده و ببین آدم ها چطوری می میرند. با توجه به این که خواب هستی ، تجربه ی کم هزینه ای خواهد بود."
خودم انگار وسوسه شده است. اینجانب در حالی که نخ ِ یک بادکنک قرمز رنگ را گرفته از بالای سرمان عبور می کند و یک روزنامه به سمت خودم می اندازد. روزنامه جلوی صورت خودم  معلق می ماند. تیتر اول روزنامه این است :"حقیقت اینجاست ، به واقعیت باز نگرد" من روزنامه را از جلوی صورت خودم می قاپم و تجربه ی منحصر به فردی که می تواند داشته باشد را یادش می اندازم. خودم  نگاهش به روزنامه است ، از آنجایی که هوشیار شده قانع کردن اش بسیار سخت است. من می روم و در مسیر پاندول می ایستم و روزنامه را به سمت خودم می گیرم. خودم پیش می آید تا برای داشتن روزنامه به ناچار در مسیر پاندول ساعت قرار بگیرد. روزنامه را که لمس می کند پاندول هم سر رسیده.

خودم نفس زنان بیدار می شود. دیوار را با دستانش لمس می کند ، بدنه ی تخت را و ساعت بالای سرش را ، انگار که عصبانی باشد، انگار که مرگ من  را بخواهد. چرا که من لحظاتی پیش خودم را در دنیایی دیگر به قتل رساندم تا این جا متولدش کنم.
کور مال کور مال خودکارش را پیدا می کند و کنار تخت می نشیند. من و اینجانب کنارش می نشینیم تا در نوشته اش توازنی ایجاد شود. اگرنه خودم  هرگز نفهمیده است که چیست اینهایی که می نویسد.


چون نیست ز  هرچه هست جز باد بدست
چون هست ز  هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هست هرچه در عالم نیست
پندار که نیست هرچه در عالم هست

یکشنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

یادداشتهای "من" برای تفهیم ِ "اینجانب" به "خودم" - شماره ی یک



توضیح:
"من" شخصی است ایستاده در حدفاصل "اینجانب" که جادوگر خواب است  و "خودم" که به گاه ِ بیداری معنا می گیرد. من یگانه فردی است که می تواند وقایع دنیای  اینجانب  به گاه  ِ خواب را برای  خودم  در مواقع بیداری  قابل فهم کند.


پتو را طوری روی "خودم" می کشم که پاهایش از آن طرف بیرون باشد. این یک عادت احمقانه است و خودم برایش هیچ توضیحی ندارد. خودم می تواند به طرز حیرت انگیزی به خواب برود ، عموما در کمتر از دو دقیقه این اتفاق می افتد. چشم های خودم که سنگین می شود من هوشیارتر می شوم. چرا که به محض خوابیدن خودم قرار است که سر و کله ی اینجانب  پیدا شود و از آنجایی که همه ی فکر ها و کارهای اینجانب می تواند برای خودم احمقانه به نظر برسد من باید این وسط میان داری کنم.
اینجانب امشب کمی زود پیدایش شده و از آنجایی که خودم هنوز اندکی هوشیاری دارد کار من سخت خواهد بود.
اینجانب در حالی که دارد پاهایش را روی پادری می تکاند، یک توپ زرد و پشمالوی تنیس  را با شیبی تیز پرت می کند کف اتاق. توپ با سرعت به سمت صورت خودم و من  که کنارش نشسته ام می آید.  خودم  که هنوز اندکی هوشیار است در کسری از ثانیه واکنشی نشان می دهد و من  پیش از هوشیار شدن ِ خودم  برایش توضیح می دهم که این همان توپ "پیت سمپراس" است که قرار است در یک بطری مملو از هیدروژن مایع بیاندازندش تا به واسطه اش در نزدیکترین سیاه چاله ی فضایی سوپ سبزیجات تولید کنند. خودم تقریبا قانع می شود و چشمهایش را باز نمی کند. راستش وظیفه ی اصلی من اصلا این نیست که با توضیح وقایعی که اینجانب به وجود می آورد خودم  را گول بزنم. وظیفه ی من فقط این است که حواس خودم را از اصل و چرایی ماجرای عجیبی که در حال اتفاق افتادن است به مقصودی فرعی هدایت کنم . در واقع اگر این کار را نکنم خودم بی آنکه بیدار شود هوشیار می شود و از آنجایی که خودم نمی تواند هیچ درک و فهمی از وقایع پیرامونش به هنگام خواب داشته باشد، نتایج این خواب ِ هوشیارانه می تواند فاجعه آمیز باشد.
توپ جلوی صورت ما مکثی می کند و با همان سرعت اولیه به سمت دستان اینجانب باز می گردد. خودم به خودش تکانی می دهد و حرکات پلکهایش آرام تر می شود.  اینجانب با حرکت سر سلام نصفه و نیمه ای حواله ام می دهد و از جیب ساعتی  ِ کت مشکی اش که تا همین چند ثانیه ی پیش تنش نبود- یک میز فلزی  خیلی بزرگ بیرون می آورد که رویش چندین سوراخ کوچک و منظم دیده می شود. سوراخها دقیقا به اندازه توپ تنیس هستند. میز بی آن که روی زمین قرار بگیرد با فاصله ی یک متری از کف اتاق ثابت می شود و اینجانب طوری توپ را به زمین می کوبد که پس از برخورد - با عبور از سوراخ ها بشود توپ را بالای میز دید و دو باره با پایین افتادن توپ همان مسیر بازگشت پیموده شود. این کار را آنقدر با مهارت انجام می دهد که خودم  دوباره پلکهایش به لرزش می افتد. زود می گویم این همان بازی  معروف "پارانوید" است که تو  بیش از هفتاد و پنج سال قهرمانش بودی ، واقعا تعجب می کنم که چنین چیزی برای تو که قهرمان این رشته ای عجیب باشد.  خودم  بادی به غبغب می اندازد و کمی آرام می گیرد، حتما حالا فکر می کند صد ساله است و به این دلیل این بازی را به خاطر ندارد که مدتهاست دست به توپ نشده.
اینجانب دستانش را تکانی می دهد و خودم را از حالت افقی به حالت عمودی می ایستاند،  من زود پتو را دور خودم می پیچم که احساس بدی نکند. خودم در کسری از ثانیه روی میز سوراخ دار قرار می گیرد و میز با سرعت دور می شود. من سریع روی میز می جهم که از قافله عقب نماده باشم.
دانه های درشت برف روی صورتمان می ریزد. به نظر می رسد که روز است. انگار که گند کاری کرده ام ،  احتمالا آخرین جملات من به خودم در مورد تجربه ی هفتاد و چند ساله اش در آن بازی ِ کذایی این امکان را به اینجانب داده که او را به گذشته بکشاند.   از ساختمانها و خیابان ها پیداست که این جا روسیه است. خودم هنوز تعجب نکرده ، برای کسی که در یک ثانیه پذیرفته که صد سالش است چندان دشوار نیست که در این لحظه فکر کند دارد در صد سال پیش یا حتی قدیم تر از آن زندگی می کند. یک مرد چاق و تنومند از میان برفها پیدایش می شود.من باید خیلی مراقب باشم که دوباره پرت و پلا نگویم ،  اینجانب از حرفهای من است که می تواند ژانگولر بازی در بیاورد. خودم دارد با تعجب به مردک تنومند نگاه می کند. مرد ِ چاق  یونیفرمی  نظامی به تن دارد و همینطور که راه می رود مدالهای بی شمار ِ روی یونیفرمش  دارد به اطراف پخش می شود و ترکیبی چند رنگ از برف و نقوش روی مدالها پدید می آورد.  خودم  که به خودش می آید یک تپانچه ی قدیمی در دستانش می یابد که به سمت مرد یونیفرم پوش نشانه رفته شده.
پلکهای خودم به لرزه می افتند. من جلو می روم و در حالی که دارم پتوی خودم را دورش سفت می کنم می گویم - نگران نباش او "ژنرال ترپُف" است که روبه رویت ایستاده ، زود خلاص اش کن که کار داریم باید برویم. اینجانب یک برج میلاد با همه ی جزئیاتش را از میان برف و مه برای خودم نمایان می کند. من توضیح می دهم که این در واقع برج معروف پترزبورگ است که بعد ها قرار است نمونه ای از آن را در ایران بسازند. خودم قانع میشود اما همچنان تپانچه ی بی تکلیف اش را میان دستان لرزانش نگاه داشته. می گویم عزیزم ، شلیک کن ، این حرامزاده خیلی از رفقایت را تکه پاره کرده ، کلی آدم بی گناه را بی جان کرده و دارد راست راست می چرخد. زود یک دامن پایش می کنم و یک آینه دستش می دهم و می گویم  ماتیک کم رنگ به صورتت بیشتر می نشیند!  خودم  به آینه نگاه می کند و خیالش راحت می شود که "ورا زاسولیچ" است. ماشه را می چکاند و من پیش از آن که گلوله بیرون بجهد به خودم می گویم نگاه کن ! پاهایت سردشان شده ، شاید بهتر باشد که بخاری را روشن کنی. اینجانب که در عمل انجام شده قرار گرفته در پلک به هم زدنی ما را به اتاق خودم باز می گرداند. من زود پرده ی کرکره ای را تکانی می دهم که صدایی ایجاد کرده باشم، اینجانب از بهم خوردن نمایشش سخت عصبانی است. خودم پلکهایش تکانی می خورد و آرام بیدار می شود. پاهایش را زیر پتو می کشد و به هم می مالاند. دستش را که برای بخاری دراز می کند یک لحظه از نمایش اینجانب را به خاطر می آورد و با تعجب دست به پاهایش می کشد. انگار یادش افتاده باشد که لحظاتی قبل به هیات زنی دامن پوش در آمده بوده. زود برایش توضیح می دهم که خواب دیده ای عزیزم. اما اینجانب می گوید - ولی به نظر خیلی واقعی بود ، شاید هم خواب نبود.  خودم که گیج شده روی تخت می نشیند. کمی صورت اش را می مالد و از کنار تختش قلم و کاغد بر می دارد تا به خیالش شرح ماجرا را بنویسد. من  و  اینجانب دو طرف اش می نشینیم که در شرح وقایع تعادلی ایجاد کنیم ، اگرنه  خودم هم نخواهد فهمید که چه نوشته است.


هشتم ژانویه ی دوهزار و دوازده ، نیمه های شب

یکشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

...

من تعریف منسجمی از "زیبایی" ندارم. همیشه یک اتفاق از حاشیه است که همه ی متن را برایم زیبا می کند یا بالعکس. مثلا یک بار به خاطر ستاره ی ظریفی که روی ناخن دخترکی حک شده بود مجموعه ی او را زیبا دیدم یا یک بار دلداده ی یک نگین روی دندان نیش ِ دخترکی در تهران شدم. یادم می آید فقط به خاطر پوشیدن کفش های پاشنه بلند نوک تیز در یک میهمانی علاقه ی تن خواهانه ام به دخترکی خاموش شد که همیشه به من محبت داشت، در واقع او دیگر به نظرم زیبا نبود. مدتها عاشق دخترکی بودم که یک "بند" از انگشت سبابه اش دچار فقدان شده بود و او همیشه یک نوار قرمز پررنگ دور آن انگشتش می پیچید، انگار که بخواهد فقدان آن بند از انگشتش را مؤکد کرده باشد. به خاطرم هست که زمانی دلداده ی یک دخترک کم سن و سال افغان شدم که لکه ی به جای مانده از "سالک" روی صورت اش را با ماژیک های رنگی آراسته بود.

دیروز رفته بودم داروخانه. دلم را جا گذاشتم کنار ِدخترک صندوق داری که هم "س" را نوک زبانی تلفظ می کرد و هم لکنت زبان داشت که این لکنت به گاه ِ تلفظ حرف "ت" شدت می گرفت، با این همه نوک زبانش را به میله ی ظریف ِ فلزی آذین کرده بود.انگار که به لکنت اش زیور آویخته باشد. او به هر دلیلی فقط یک چشم داشت و چشم دیگرش را با چشم بند ِ بنفش و مشکی پوشانده بود. روی چشم بند اش یک ستاره و یک ماه ظریف چسبانده بود و یک زنجیرک زیبای نقره ای از کنار چشم بند، گونه اش را می نوازید.
تردید دارم که دوباره پایم را آنجا بگذارم ...
چون آن قدر دلم برایش رفت که تقریبا پس افتادم.

سه‌شنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۱

دلدادگی با نقص فنی

پرسید برنامه ام برای تعطیلات چیست؟ طبیعتا جوابی ندادم. می دانست که سوالش بی جواب خواهد بود. آن مکنده ی چندش آور ِ پر سر و صدا را از گوشه ی سمت راست دهانم به گوشه ی سمت چپ منتقل کرد.از حالت چشمهایش فهمیدم دارد یک سوال احمقانه ی دیگر طرح می کند. به نظرم رسید یک جایی یک پدر نیامرزیده ای یادش داده که اگر با مراجعین گپ و گفت کند از اضطراب آنها خواهد کاهید.
پرسید: درس می خوانی؟ با سر جواب مثبت دادم. بی درنگ سوالش را کامل کرد که "چه می خوانی؟" با دست درخواست توقف دادم و او دستانش را از حرکت باز ایستاند. مکنده را از دهانم بیرون کشیدم و گفتم لطفن سوالی نکن که پاسخی غیر از تایید یا تکذیب بخواهد. برایم بدیهی بود که او می داند حاصل چنین مکالمه ی احمقانه ای که هنگام تراشیدن دندان اتفاق می افتد به ناچار سکوت مخاطب است. بی تردید او نباید انتظار می داشت وقتی که یک مته ی بد قواره دارد از طریق دهانم تمام استخوانهایم را می لرزاند پاسخی برای سوالاتش بشنود.
مکنده به گوشه ی لبانم بازگشت و مته چرخیدن اش را از سر گرفت.
همه چیز در سکوت ادامه پیدا کرد.
به نظرم رسید که رفتارم کمی برخورنده بوده. داشتم فکر می کردم در حالت مته به دهان و مکنده به زبان ، برای رفع کدورت چه می توانم بکنم که اندکی مهربانی ضمیمه اش باشد که خانم دکتر پیش دستی کرد:
خیلی چندش آور است که یک سرنگ پر از مواد بی حس کننده را در لثه ی کسی خالی کرده باشند. آدم فکر می کند که دهان ندارد. آدم فکر می کند که فک اش کج شده. آدم نمی تواند از سرازیر شدن بذاق دهانش جلوگیری کند. این بی اندازه وحشتناک است که یک مته ی فلزی بی وقفه دندان آدم را بساید ارتعاش حاصل از گردیدن اش حتی در استخوان دمبالیچه هم رعشه ایجاد کند. بذاق و خون و خرده های حاصل از سایش دندان و صدای مهوع ِ مکنده می تواند جهنم را قابل تحمل تر دندانپزشکی به نظر برساند. آدمهایی که اینجا می آیند هر پنج دقیقه ساعتشان را نگاه می کنند. برای آنها هیچ چیز به اندازه ی خروج از این جهنم اهمیت نمیابد. هیچ کدام از مشتری های من هیچ گاه متوجه نمی شوند که رنگ موهای من تغییر می کند ، مدل ابروهایم عوض می شود. آن ها هرگز یادشان نمی ماند که ممکن است بشود با من هم گپ زد. بیشتر اوقات صدای خداحافظی شان را وقتی که نیمی از بدنشان از چهارچوب در خروجی عبور کرده می شنوم. آن اندک مواقعی هم که به حرف می آیند غمگینم می کنند، همین "تو" ! خود ِ تو دفعه ی پیش به من گفتی که اگر خدا در قرن بیستم اختراع می شد به جای تهدید به افکندن ِ گناه کاران در جهنم ، آنها را تهدید می کرد که در صورت ارتکاب گناه به "دندان پزشکی" بیفکندشان ! گفتی که این می تواند خیلی بازدارنده تر از تهدید ِ جهنم باشد.
با دستش فکم را گرفت و با اندکی فشار وادارم کرد که دهانم را بیشتر باز کنم. یک دستگاه عجیب که به وسایل الکترونیکی جیمزباند می مانست را در دهانم فرو کرد و ماشه اش را چکاند.
بذاق دهانم را با پیشبند سبزی که دور گردنم پیچیده بود پاک کرد و یک نفس عمیق کشید.
کنار گوشم به خارش افتاد. احیانا دلداده اش شدم.

سعی کردم که خودم را از نگاه او متصور شوم. بالای سرم ایستاده و یک دهان ِ پر از خون و بذاق و خرده دندان را می بیند و لبی که دایم باید به چپ و راست کج و معوج شود.
آه ، این فاجعه آمیز ترین منظره برای دلدادگی می تواند باشد.
وقتی داشتم خداحافظی می کردم از من خواست تا سرجایم بایستم و به موقعیت خودم نگاه کنم. حق با او بود !
من دقیقا میان چهارچوب در بودم.

چهارشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۱۱

دلدادگی در شصت ثانیه - شماره ی نهصد و نود و پنج



قدم هایم سریع است، یک عالم غرغر را زیر لبانم مدفون کرده ام که چرا مجبور شدم به مرکز شهر بیایم. من این بخش از شهر را به خاطر ترافیک و سر و صدا و سردرگمی اش دوست ندارم.
جوراب ساق بلند ِ بافت در رفته اش با آن شلیته ی قرمز خیلی کوتاه توانست برای چند ثانیه توجه ام را بگیرد. از آن سوی پیاده رو خودش را نزدیکم می کند: هی پسر، آیا دلت می خواهد که ترتیب مرا بدهی؟
بی اختیار سرعتم کم می شود: من خودم دنبال کسی می گردم که ترتیبم را بدهد دختر جان.
به چشمانش برق می افتد: صد دلار بده تا خودم ترتیب ات را بدهم.
متوجه می شوم تقریبا عکس العمل ِ یک مشتری را داشته ام نه یک عابر، خیالش را راحت می کنم که از من مشتری در نمی آید.
می پذیرد اما قبل از خداحافظی درخواستی را مطرح می کند: آیا می شود که از من تقاضای ازدواج کنی؟
کمی گیج شده ام: عزیزم من تصور نمی کنم که اساسا هیچ وقت به ازدواج تن در دهم.
ابرو در هم می کشد: احمق ! من از تو نخواستم که با من ازدواج کنی، من از تو خواستم که فقط به من پیشنهاد ازدواج بدهی.
با چشم اشاره می کند به بیست متر آن طرف تر: او "لاورا" دوست و همکار من است، وقتی که تو آن سوی خیابان بودی به من گفت که یک پسر خوش تیپ دارد می آید. می خواهم به لاورا بگویم که تو به من پیشنهاد ازدواج دادی. من عادت ندارم که دروغ بگویم.
به نظرم می رسد که داستان جالب شده، لبانم را تر می کنم: عزیز ِ دلم ؟ آیا با من ازدواج می کنی؟
با سر جواب منفی می دهد و می گوید: خوابش را ببینی!
از جایم تکان نمی خورم، انگار که منتظر توضیح بیشتری باشم.
گوشه ی لب اش را آرام به دندان می گیرد تا بتواند دوباره جمله بندی کند: لاورا فکر می کند من آنقدر بد قیافه ام که هیچ کس حاضر نمی شود با من ازدواج کند.
نگاهم روی لبان اش قفل شده، با تاخیر این را جمله بندی می کنم: به نظرت اشتباه فکر می کند؟
بی درنگ پاسخم را می دهد: البته که در اشتباه است، با احتساب ِ تو، تا امروز دوازده پسر به من پیشنهاد ازدواج داده اند!
کنار گوشم به خارش افتاده، بی تردید دل داده اش شده ام، می پرسم اجازه می دهی که ببوسم ات؟
لبخند روی لبان گاز گرفته اش می نشیند اما این دستانش است که پیش می آید: البته که اجازه می دهم، می شود "ده" دلار !
بی درنگ ده دلار از توی کوله پشتی ام جفت و جور می کنم و میان انگشتانش می چپانم.
لبش را طوری از میان دندان هایش بیرون می آورد که انگار اجازه ی بوسه را صادر کرده است.
دستم را روی کمرش می گذارم و لبانش را به کام می گیرم، مستقل از او همه ی دنیا برایم سیاه و سفید می شود، انگار که همه ی رنگ ها کوچیده باشند به پیکره اش.
به خودم که می آیم از بوسه فارغ شده ایم.
لبانش را مزه مزه می کند: خوش مزه بود، اگر دلت خواست می توانی یک بار دیگر ببوسی، هزینه هم ندارد، مهمان ِ من !
در پذیرفتن پیشنهادش درنگ نمی کنم، پیش از این که لبانش را از زیر دندان هایش بیرون بیاورد، قسمت برجسته شده ی لب اش را می بوسم، بوسه هایم را در امتداد لبهایش کوچک می کنم و متقاطع، آرام نوک بینی اش را می بوسم، یادم نمی آید از چه موقع است که دستانم دارد میان موهایش عاشقانه می نویسد. لبانم را به پلک های بسته اش می رسانم. نفس هایش از کنار گردنم به کمرگاهم راه می گیرد. چشم که باز می کنم سفر عاشقانه ام به پایان رسیده و او دوباره لب به دندان گرفته.
نامش را می پرسم و پاسخ می شنوم.
حرفی که در دهانم بی تابی می کند را رها می کنم: نِلی ؟ آیا با من ازدواج می کنی؟
لبانش از زیر دندانش رها می شود: البته که نه! من به یازده نفر از تو خوش تیپ تر جواب منفی داده ام احمق جان !
نگاهم به جایی دور می رود و راه می افتم بی آنکه یادم باشد خداحافظی کنم.
چند قدم دنبالم می آید و می گوید راستی بیا این ده دلارت را هم بگیر، بوسه ی اول را هم مهمان من.
انگار که نشنیده باشم ...
انگار که نباشم.


سه‌شنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۱۱

دلدادگی در شصت ثانیه - شماره ی نهصد و نود و شش

یک پیپ با شمایل کلاسیک گوشه ی لبش گذاشته. باد که در ریش های حنایی اش می پیچد به نظرم می رسد که صدا و لبانش با هم سینک نیستند.
می گویم آسمان هم انگار که سر آورده است، این دو روزه آنقدر باریده است که درختها هم به غرغر افتاده اند.
انگار که صدایم را نشنیده باشد، برایم یک مقوای نسبتا خشک جفت و جور می کند و خودش را مچاله می کند زیر ِ دهانه ی سقف دار ِ درب ورودی ساختمان. توتون ِ نم کشیده ی پیپ اش را آتش می کند و با چشم به مقوای نمورش دعوتم می کند. بی درنگ می نشینم. ابرویی می اندازم و از تنگ کردن جایش عذر خواهی می کنم.
صدای خنده اش آسمان را می شکافد: جایم را تنگ کرده ای؟ مگر آن بیرون آدم ها در جای گشاد تری زندگی می کنند؟
شرم می کنم از جمله بندی احمقانه ام.
پیپ اش انگار خیال روشن شدن ندارد. دوباره آتش به جان توتون ها می اندازد: مادرم می گفت باید در زندگی مبارزه کرد، این از آن حرفهاست که آدم های احمق دایم تکرارش می کنند. در مجله ها، تلویزیون، کتابها... احتمالا هایدی هم از همین جاها چنین خزعبلی را حفظ کرده بود، منظورم مادرم است. به هایدی گفتم عزیز ِ من مبارزه حساب و کتاب دارد ، همینطوری که نمی شود به هر ریدمانی گفت مبارزه. آدم ها از وقتی به دنیا می آیند خود به خود دارند زندگی می کنند، برای اتفاقی که خود به خود در حال افتادن است که مبارزه لازم نیست. برای زندگی نکردن است که آدمها باید مبارزه کنند! مبارزه برای زندگی کردن مثل مبارزه برای غرق نشدن در خشکی می ماند.

دستانم را چسبانده ام به دهانم که کمی گرم شود، می گویم: اگر هایدی بود حتما می پرسید اگر برای زندگی کردن مبارزه لازم نیست پس فرق شما دوتا یه لا قبا با صاحب عمارتی که زیر سقف سردری اش کونتان را ولو کرده اید چیست؟

چشمان اش انگار که دارد بیرون می جهد: اگر این سوال خود ِ احمق ات نیست پس جواب اش را خودت بده.

نگاهم را قفل می کنم به نگاه اش: فرقش با ما این است که جدی جدی وارد مسابقه ی شنا در خشکی شده و از آن بدتر این که تصور می کند هر چه بهتر بتواند روی خاک شنا کند، دیر تر از من و تو غرق می شود!

دم ِ عمیقی که از توتون های مادر مُرده گرفته بود را با صدای خش دار ِ نفس اش بیرون می دهد: آخیش ، ترسیدم که تو هم اندازه ی هایدی احمق باشی.

دوشنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۱۱

اکتساب کن عزیزم !

دو ساعت و نیم است که "مسعود جون" را نشانده ام رو به رویم و دارم برایش چهار دست و پا راه می روم. به صورت حرکت آهسته این کار را برایش انجام می دهم. پنجه هایم را با تاکید نشانش می دهم تا نقش پنجه را در راه رفتن برایش پررنگ کرده باشم.
مسعود جون اما توجه خاصی نمی کند. وقتهایی هم که نگاه اش را به من می دهد انگار که حواس اش جایی دور است.

‍‌

مسعود یگانه فرزند معلم کلاس اول ابتدایی من است که ما سالهای اول و دوم ابتدایی را با هم همکلاسی بودیم.
با اندکی دقت می شد فهمید که مسعود دچار اختلال حواس است، یعنی دیر فهم است ، بگذار سخت اش نکنم در واقع "مونگول" است.
در کلاس دوم دیگر همه می دانستند که دلیل حضور مسعود در کلاس فقط روابط مادرش با مدرسه است ، اگرنه مسعود حروف الفبا را هم نیاموخته بود.
مسعود علاوه بر هم کلاسی ، هم محله ای من هم بود. خانه ی آنها فقط یک کوچه از ما فاصله داشت.
با او که حرف می زدم مثل آدم بزرگ ها حرف می زد. کلمات ادبی به کار می برد و همیشه جملاتش مملو از احترام به مخاطب بود. در هر صورت باز هم مشخص بود که مونگول است.
بعد از کلاس دوم ابتدایی مدرسه را رها کرد. در واقع رسیدن اش به همان کلاس هم به معجزه می مانست. عدم توانایی مسعود در ادامه ی تحصیل مادرش را به شدت غمگین کرده بود، به همین دلیل بود که مادر هم از همان سال معلمی را رها کرد و نشست خانه که حتی به قیمت صرف ِ همه ی عمر هر آنچه از "آموزش" می داند را به فرزند بیاموزد.
آن سالها خانم معلم به مادرم گفته بود همه ی توانش را صرف خواهد کرد تا مسعود شبیه عقب مانده ها نباشد.
همه ی دروس ابتدایی را هزاران بار و با حوصله به مسعود یاد می داد. او را کلاس ژیمیناستیک فرستاد، بعدتر ها او را در کلاس های کاراته ثبت نام کرد، مدتی در کلاس های نقاشی دستش را بند کرد. به آقا مرتضی رو انداخت که مسعود را به شاگردی بپذیرد و به او نجاری یاد بدهد.
مسعود از همه ی اینها اندکی فرا گرفت، بیشتر نمی توانست ، نه این که نخواهد ، او حقیقتا "نمی توانست" بیشتر از آن فرا گیرد.
مسعود مودب و با حیا بود. بسیار حرف گوش کن و کاری بود و همینطور مهربان و دست و دل پاک. آقا مرتضی می گفت که مسعود سلیم النفس ترین موجودی است که به زندگی اش دیده.
من در خلال همه ی این سالها با او معاشرت داشتم. به نظرم مسعود پس از کلاس نقاشی تبدیل شد به یک آدم معمولی که خوب بلد نیست نقاشی بکشد. او پس از کلاس کاراته یک آدم معمولی بود که چیز زیادی از کاراته نمی داند اما وقتی مشت و لگد پرت می کند هم موجب خنده ی کسی نمی شود. او بعد از کلاس ژیمیناستیک همانقدر ناشیانه معلق می زد که من ممکن بود بزنم. در واقع مسعود بعد از همه ی آن کلاس ها و همه ی آن ممارست ها هرگز به انسانی تبدیل نشد که یک "توانایی" ویژه داشته باشد اما او در همه ی آن مواردی که آموزش دیده بود دیگر رفتار ِ کسی که مونگول است را هم نداشت و همین مادر را راضی می کرد.
مادر همه ی عمر وقت گذاشت تا فرزندش را به طور نسبی تبدیل به یک "آدم معمولی" کند.
امروز مسعود به لطف سالهای مدیدی که از مادرش ابتدایی ترین اصول ریاضی را آموخته، امور یک سوپر مارکت را به تنهایی می گرداند. مثل همه ی آدم های معمولی گاهی سرش کلاه می گذارند، گاهی ضرر می کند و گاهی منفعت. در مجموع درآمد معقولی دارد. هنوز ازدواج نکرده و دوست دختر هم ندارد. شاید هنوز کسی پیدا نشده که او را همینطوری که هست بپذیرد یا نمی دانم شاید علاقه مندی جنسی اش متفاوت است.
به هر حال مسعود همیشه برای من نمونه ی زنده ای از معجزه ی "آموزش" است. نمونه ی بی بدیلی از تاثیر اکتسابات بر افراد.

‍‌

مسعود جون را دو روز پیش از خیابان پیدا کردم. داشت گیج می زد و دور خودش می چرخید و هر قدمی که بر می داشت یک معلق هم ضمیمه اش می کرد.
در شهری که من زندگی می کنم به ندرت گربه ی خیابانی دیده می شود. بیشتر سنجاب ها هستند که از سر و کول شهر بالا می روند.
مسعود جون تنها گربه ایست که من در یک ساله ی اقامتم در این شهر دیده ام. به او نمی آید که روزهای عمرش از یک ماه عبور کرده باشد. زیباست اما هیچ چیزش به معمول دیگر گربه ها نمی آید.
بلد نیست درست راه برود ، انگار چیزی در غریزه اش دچار فقدان شده. یادش می رود که موقع راه رفتن پنجه هایش را جمع کند. در صورتی که روی موکت یا فرش راه برود پنجه هایش گیر می کنند میان الیاف و باعث زمین خوردن اش می شوند. روی دیوار و زمین هم وضعیت به همین دلخراشی است. دائم تعادل اش را از دست می دهد. از قیافه اش معلوم است که مونگول است.
بلافاصله بردمش دکتر. گفتم بی زحمت این دختر کوچولو را خوب کنید. دکتر گفت که کاری از دستش بر نمی آید، این دختر کوچولو خوب بشو نیست چون "مونگول" است. دکتر گفت تا همین حالا هم که زنده مانده اتفاقی بوده چرا که حتی بلد نیست درست غذا بخورد. او پیشنهاد داد که یک آمپول به گربه ی کوچولو تزریق کند و به زعم خود در "آرامش" راحت اش کند.
طبیعتا من نپذیرفتم.
به قول گلناز اگر تا حالا زنده مانده حتما عمرش به دنیا بوده، ما در جایگاهی نیستیم که برای "عدم" یا "زندگی" اش تصمیم بگیریم.

از مطب دکتر که بیرون آمدم با خودم عهد کرده که تبدیل اش کنم به یک گربه ی معمولی.
لازم نیست که تبدیل به گربه ی باهوشی شود ، همینکه غذا بخورد ، درست راه برود و بتواند پنجه هایش را جمع بکند مرا شادمان خواهد کرد.
با این که دختر است اسمش را گذاشتم "مسعود" تا به خودم یادآوری کنم که مونگول ها هم ممکن است به واسطه ی آموزش تبدیل به موجوداتی معمولی بشوند. البته یک "جون" هم به آخر اسمش چسباندم که به تریج قبایش بر نخورد. نا سلامتی برای خودش خانم موقری است این مسعود جون. بی انصافی بود که چنین نام زخمتی را بدون پسوند یا پیشوند به پیشانی گربه خانمی بچسبانم که این همه ظرافت دارد.

حالا بیشتر از دو ساعت و نیم است که دارم به مسعود جون آموزش راه رفتن می دهم. دایم جلوی چشمانش پنجه هایم را باز و بسته می کنم که یاد بگیرد پنجه هایش را ببندد. می خواهم آنقدر این کار را بکنم که ملکه ی ذهن اش شود.
این "ملکه ی ذهن" را از خانم معلم کلاس اول ابتدایی ام یاد گرفته ام. از مادر مسعود.

چهارشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۱۱

...

چهل و پنج دلار پس انداز کرده بودم که دخترک سشوار به دست را به یک کافه دعوت کنم. تصمیمم عوض شد. تصور ساده لوحانه و پرت و پلایی است اگر فکر کنم که خرج شدن چهل پنج دلار در یک کافه او را خوشحال می کند وقتی که سیگارش را با جفت و جور کردن سکه های یک سنتی می خرد.
کنجکاو شدم بدانم خودش ترجیج می دهد چه بلایی سر ِ چهل و پنج دلار بیاورد.
خروس خوان امروز که به خیابان گردی رفته بودم خودم را به ایستگاه ِ اتوبوس اش دعوت کردم.
ماجرای چهل و پنج دلار پس انداز را لو ندادم. پرسیدم این روزها چه هوس کرده ای؟
گفت هوس کرده ام یک جعبه ی تر و تمیز و داغان نشده ی تلویزیون از میان آشغالها پیدا کنم!
گفتم خب ؟ با جعبه چه می خواهی بکنی؟
گفت با جعبه کاری ندارم ، با آن نایلون* های بادکنکی ِ داخل جعبه کار دارم. می خواهم پهن اش کنم کف زمین و روی اش شلنگ و تخته بیاندازم و حباب هایش را بترکانم. وای که حتی تصورش هم کیفورم می کند.

اعتراف می کنم که به او حسودیم می شود. به سشوارش ، زخم روی صورت اش ، به رویاهایش و اندازه ی دل اش.
دو ساعت پیش رفتم یک جایی پیدا کردم که رول های بزرگ و چندین متری از این نایلون های بادکنک دار می فروشند. آنها بیست و دو و نیم متر از این رول ها را به قیمت چهل پنج دلار به من فروختند.

در دو ساعت گذشته تختم را جمع کرده ام و برده ام داخل انبار. همه ی کف ِ اتاق و تا ارتفاع یک متری ِ دیوار های اتاق را با نایلون های بادکنکی پوشانده ام.
تا نیم ساعت دیگر می روم تا برای نوشیدن قهوه دعوت اش کنم.
بگذار آنقدر شلنگ و تخته بیاندازد و سر و صدا کند که از لذت بی هوش شود.

* bubble wrap

جمعه ۲۸ اکتبر ۲۰۱۱

دلدادگی در شصت ثانیه - شماره ی نهصد و نود و هفت

در نخستین نفس های بامداد ، خودم را به پیاده روی دعوت کرده ام.
از کنار ون ِ قراضه ات می گذرم و درون اش را چشم می چرانم. خوابیده ای ، برای تو مدت هاست که دنیا را آب برده است.
به سوی دیگر ِ خیابان می روم تا داستان هر روزه ات را پی بگیرم.
خورشید که بیدار شد تو را هم بیدار می کند. پیاده می شوی ، سشوار در یک دستت و بطری بزرگ آب معدنی در دست دیگرت. روی نیمکت ایستگاه اتوبوس می نشینی و آب و صابون به زلف ات می بندی. انگار که تا آخر دنیا حوصله داشته باشی ... دانه دانه و با حوصله ...
سشوار را به پریز برق ایستگاه اتوبوس وصل می کنی و با گیس هایت آسمان را شیار می کنی ، انگار که قلم موی ِ استاد بوم را.
جلو می آیم و سعی می کنم گرم بگیرم. زیبایی موهایت را بهانه می کنم برای گپ زدن.
تصدیق می کنی که موهایت زیباست اما اضافه می کنی " این یگانه داشته ی زیبای من در این دنیاست که هنوز از دست نداده ام" انگشتانت را روی صورتت می رانی ، روی شیار ِ عمیقی که انگار یادگار یک بریدگی باشد. جای بریدگی را تا گردنت ات دنبال می کنی. خیابان خواب دیگری چند متر آن سو تر حواست را می گیرد: "سیگار داری؟"
انگار که جادوگر باشی ، چند قدم ِ بلند به سمت اش بر می داری و دستت را روی دستان پیش آمده اش می گذاری. او حالا یک سیگار دارد.
بی تردید دلداده ات شده ام ، پس تصمیم به فرار می گیرم.
از همان فاصله به نشانه ی خداحافظی دست می تکانم. تو اما پیش می آیی و آغوش باز می کنی.
رها می شوم میان دستانت و لب هایم فرود می آید در انحنای گردن ات. عطر صابون سیل می شود روی صورتم.
لبهایم را کنار گوش ات می رسانم ، یک دسته از گیسهای نم دارت عطر می پاشد لبانم را.
علی صالحی را به فارسی کنار گوشت زمزمه می کنم : "ای تو تمام ِ من ، تمام ِ تو زیباست"

خودت را در شیشه ی ایستگاه اتوبوس برانداز می کنی. انگار که فهمیده باشی زمزمه ام را.
انگار که فهمیده باشی.

پنجشنبه ۶ اکتبر ۲۰۱۱

...

روشنفکری "انگ" است ، "وصله" است ، "بهتان" است. از تیر رس ِ چنین انگی جا خالی کنید !
روشنفکری تبصره است برای توجیه محتویات متعفن هر جمجمه ای. واژگان روشنفکری دقیقا کارکرد همان "پنکه"ای را دارد که آدمهای خوش چُس رو به رویش می ایستند. روشنفکر دینی ، روشنفکر لیبرال ، روحانی ِ روشنفکر ، روشهای روشنفکرانه ، سینمای روشنفکری ، ترانه ی روشنفکرانه ...
عین "ملات" ِ جادویی می ماند ، می مالندش زیر ِ هر عنی و تحت عنوان خشت لای بنای بشریت می چپاننداش.
اگر فکرهای خاموش اینجوری روشن می شود برقش را بکشید بهتر است ، سیفون را هم رویش !
به قول همان آقای ولادیمیر "دنیا پیش از آن که نیازمند اذهان روشن باشد ، نیازمند دستان ِ پاک است"

سکوتم از رضایت بود

اولش کم بودند. یک گوشه ی اتاق برای خودشان بساط رژه جفت و جور کرده بودند و هیچ کداممان به کار هم کاری نداشتیم.
خاله خانم که اول بار دیدشان زود گفت "تجربه ثابت کرده که باید هرچه سریعتر ترتیبشان را بدهی". طبیعتا ترتیبشان را ندادم چون کشتن مورچه با کشتن مثلا یک خرگوش یا زرافه برایم فرقی نمی کند. کلا نمی توانم یک موجودیت ِ متحرک را به عدم بفرستم.یک روز یکی از میهمانانم که احساس خوشمزگی می کرد گفت" آنها که نباید بیازاری مورهای دانه کش هستند ، اینهایی که در خانه ها جا خوش می کنند مورهای ک-س کش هستند ، ترتیبشان را بده. من اما کماکان پایبند مسالمت باقی ماندم.

یک سال از ورود آن گروهان کوچک ِ بی آزار به اتاق گذشت. آن ها کم کم همه جا را تسخیر کردند. انگار نذر داشتند که شب ها چند نوبت بیدارم کنند، وقتی که خواب بودم از رویم جاده درست می کردند و از این ور تخت می رفتند آن طرف و از آن طرف برمی گشتند سر جای اولشان. کمدهایم را مصادره کرده بودند ، از حمام به عنوان محل دائمی همایش هایشان استفاده می کردند. انگار که از سلاله ی چنگیز خان باشند ، به تاخت مرزهایشان را گسترش می دادند.

شب ها مثل زن های حامله می خوابیدم ، تکان نمی خوردم که مبادا یکی شان را بی جان کنم.
یک شب خواب همان دخترک ِ تنومندی را دیدم که مامور امنیت ِ فرودگاه فرانکفورت است ، در خواب دیدم که داریم عشق ب-ازی می کنیم ، نیمه شب از خیسی ِ شلوارم بیدار شدم ، دست که روی شلوارم کشیدم نزدیک بود سکته کنم، چند ده هزار تا از مورچه های هم اتاقی ام خودشان را به صرف اسپرم دعوت کرده بودند به میهمانی شلوارم.

هفته ی پیش سقف اتاقم که همان کف ِ حمام صاحب خانه باشد چکه کرد روی لپ تاپ. دو سه روز سکوت کردم اما اوضاع سقف هرروز بدتر شد. مجبور شدم خبرشان کنم. دخترک صاحبخانه به من محبت دارد ، گاهی برایم سوپ سبزیجات درست می کند. اما هیچ وقت تعارف اش نکرده ام که وارد اتاقم شود. نمی خواستم شوکه شود، آخر او اتاق را به یک نفر اجارده داده نه به چند میلیون نفر.
وقتی "لیانا" وارد شد ده دقیقه طول کشید که حواسش را از مورچه ها به سقفی که دیگر به آبشار می مانست بدهد.
برای این که فضا را تغییر بدهم گفتم "می خواهم بروم یک پارکی جایی ، این طرف ها جایی هست که سراغ داشته باشی؟" بی درنگ کروکی یک پارک نسبتا دور را کشید. گفت برو اینجا و تا عصر خوش بگذران ، زنگ می زنم تا آن موقع سقف را درست کنند ، کمی هم به اتاق ات سرو سامان می دهم ، منظورم به جانورهایش است.
سکوت کردم ، کلید ماشین را برداشتم و رفتم. قرار نیست اینجا ادای آدم هایی که عذاب وجدان دارند را در بیاورم. می توانستم مخالفت کنم ، می شد که بگویم فقط سقف را درست کند و من خودم مشکل مورچه ها را حل می کنم اما نگفتم. سکوت کردم. مثل آدم هایی که کسی را اجیر می کنند تا مزاحمی را بی جان کند. یک اتاق را با چند میلیون مورچه و هفده عنکبوت دو دستی تقدیم آدمی کردم که در عدم مروت اش تردیدی نداشتم. آدم وجدان دار از این کار ها نمی کند که حالا بخواهد ادای عذاب وجدان دار ها را در بیاورد.

طبیعتا به پارک نرفتم ، من از پارک رفتن متنفرم. یک جایی چند تا کوچه آن طرف تر ایستاده بودم و داشتم حواس خودم را به موزیک پرت می کردم. دلم طاقت نیاورد. برگشتم خانه. نه برای جلوگیری از اتفاقی که قرار بود بیافتد ، شاید فقط برای تنبیه خودم برگشتم. برای تحمیل تماشای آن صحنه به خودم شاید. از راهرو که وارد شدم بوی یک چیز ِ شیمیایی توی دماغم زد. احتمالا سمی کوفتی چیزی بود. چند نفر به جان سقف افتاده بودند. لیانا داشت جاروبرقی را سروسامان می داد. با انگشت اشاره کرد که به حمام بروم. بوی سم آنجا بیشتر بود. بهت زده شدم. سم را در چند سوراخ ِ گوشه و کنار ریخته بود و نشسته بود مورچه ها بیرون بیایند. چیزی که من دیدم را حتی در فیلم های مستند هم نمی شد دید. سیاه بود کف و دیوارهای حمام ، میلیونها مورچه داشتند در هم می لولیدند. مثل مردمانی که به سرزمینشان حمله ی موشکی شده باشد داشتند سراسیمه این طرف و آن طرف می رفتند. سیم جاروبرقی تا حمام نرسید، لیانا گفت می رود سه راهی برق بیاورد. من هنوز مبهوت ارتش بی دفاعی بودم که داشت تار و مار می شد. آن وسط یک مورچه ی بزرگ دیدم ، چند برابر بقیه ی مورچه ها بود. تردید نکردم که ملکه ی شان است. به سرعت یک کاغذ پیدا کردم و مورچه ی بزرگ را به همراه چند مورچه کوچک در یک کیسه ریختم. لیانا آمد و با آن ماشین پر سر و صدا به جان ارتش بی پناه افتاد. من حمام را ترک کردم. خانم "ملکه" را به همراه چند سربازش بردم یک جای امن.

حالا نیمه شب است. یادم مانده که مورچه ها به اسپرم کشش دارند. از سر ِ شب تا حالا دارم زور می زنم خود ارض-ایی کنم اما برانگیخته نمی شوم ، از دخترک مامور امنیت فرودگاه فرانکفورت تا شخص ِ ملکه ی مورچه ها را رویا کرده ام بلکه بتوانم برای باقی مانده ی مورچه ها ضیافتی درست کنم. به خودم قبولانده ام شاید اینطوری از دلشان در بیاید ، شاید اینطوری جان بگیرند و دوباره تولید نسل کنند. نوشتن بس است ، دوباره می روم ، می روم تا میوه ی متعفن ِ نرینگی ام را تقدیم خانم ملکه کنم.