پسرک را رو به رویم می نشانم و این گونه آغاز می کنم: می دانی؟ متاسفانه بر خلاف آرزوی "من" و احیانا "تو" نظریه ی آورده شدن بچه ها توسط لک لک ها "تقریبا" به طور کامل مردود است. باید بگویم خود ِ من هم از زمانی که این را فهمیده ام تا همین امروز نتوانسته ام حسرتم را از قلابی درآمدن چنین پرواز هیجان انگیزی بر طرف کنم. به هر حال ما حالا رو به روی هم نشسته ایم تا مذاکره کنیم و من برای عادلانه برگزار کردن این مذاکره مجبورم دانش های مربوط به مبحث مورد مذاکره ی مان را حدالامکان به حدودی از توازن برسانم. برای شروع باید برای رفع خلاء حاصل از فقدان ِ تئوری لک لک ها در ذهن ات جایگزینی پیدا کنم. در این راستا و با توجه به چیزهایی که دیشب دیده ای باید بگویم که از داخل شدن ِ آن بخش از بدن ات که برای جیش کردن استفاده می کنی، منظورم دودول ات است، در همان جایی که دخترکان به واسطه اش جیش می کنند... راستی بچه ها به آن عضو چه می گویند؟ اصلا تا اینجای صحبت هایم مفهوم بود یا خیلی سخت حرف زدم فرناندو؟
در فاصله ی یک ثانیه چندین پلک می زند و می پرسد: "ها"؟
"فرناندو" پسرعموی هشت ساله ی آلهاندرا است که اتاق اش را برای مدت محدودی به دختر عمویش قرض داده. آلهاندرا قرار است تا زمانی که در این کشور می ماند از این اتاق استفاده کند. اصرارهای آلهاندرا در دو ماه ِ گذشته برای استفاده ی مشترک از اتاق بی نتیجه مانده تا فرناندو نیمی از اتاق نشیمن را به واسطه ی تخت و انبوه اسباب بازی هایش آذین کرده باشد.
فرناندو از نخستین باری که به این آپارتمان آمدم تا به عموی آلهاندرا معرفی شوم با من بنای ناسازگاری گذاشت. یک بار که داشتم دختر عمویش را در اتاق سابق اش می بوسیدم به طور ناگهانی چشمهای خیس اش را پشت چهارچوب ِ در ِ نیمه باز ِ اتاق دیدم. سخت نبود که بفهمم عاشق آلهاندرا است. عشق سرعت غریبی در رسوا کردن آدم ها دارد.
من تلاش زیادی کردم تا با فرناندو بنای دوستی بریزم اما تلاش هایم به شکست منتهی شد. چند بار به اصرار آلهاندرا راضی شد تا برای گردش همراهمان شود اما دریغ از ذره ای روی ِ خوش. همان روز بعد از این که آنها را به خانه بازگرداندم، متوجه یک میخ ِ چهار سانتیمتری در یکی از چرخ های اتومبیل ام شدم. سه روز بعد همان میخ را زیر چرخ پلاستیکی ِ کامیون سبز رنگ ِ بزرگ اش در اتاق نشیمن گذاشتم.
من همه ی تلاشم را کرده ام تا در حضور فرناندو رفتار ترحم آمیز، تحریک آمیز یا مغموم کننده ای نداشته باشم. حتی وقتهایی که آلهاندرا خودش را در آغوشم می اندازد سعی می کنم داستان را طوری برگزار کنم که محرک نباشد. اما ماجرا وقتی غم انگیز شد که کودک هشت ساله در فاصله ی دو ماه مقدار قابل توجهی وزن کم کرد. متوسط روزانه ی غذایی که فرناندو در دو ماه گذشته خورده به طرز مشهودی نزول داشته است و این همه ی ما را سخت نگران کرده.
دیشب پدر ِ فرناندو فهمید که او موفق شده شبکه ای از تلویزیون را ببیند که آموزش هم آغوشی پخش می کرده و فرناندو تقریبا همه ی برنامه را با جزئیات دیده است. از دیشب فرناندو تقریبا با هیچ کس حرف نمی زند.
امروز سعی کردیم فضا را از همیشه دوستانه تر کنیم، من و آلهاندرا سوپ سبزیجات درست کردیم و با کلی ادا و اطوار تقدیمش کردیم به فرناندو اما او ترجیح داد تلویزیون را روشن کند و خیلی ناشیانه اخبار مربوط به سقوط یک هواپیمای آموزشی در یکی از شهرهای نوادا را دنبال کند. بالاخره طاقت من تمام شد و تصمیم گرفتم با فرناندو وارد مذاکره بشوم. رفتم و پیشنهاد دادم تا در مورد آلهاندرا با من مذاکره کند. گفت "مذاکره یعنی چه؟" گفتم چیزی است که آدم های عاقل انجام می دهند تا مشکلات را حل کنند. گفت "من از آدم های عاقل خوشم نمی آید" تایید کردم که خودم هم از آدم های عاقل پرهیز می کنم اما متاسفانه در این مورد خاص هر دوی ما مجبوریم که تسلیم عقلمان بشویم. بالاخره مذاکره را در یک مکان بی طرف پذیرفت. نیم ساعت پس از توافق اولیه، فرناندو، من و آلهاندرا به استخر عمومی ِ آپارتمان آمدیم. آلهاندرا با لباس به آب زد تا من و فرناندو تسلیم عقل هایمان بشویم.
فرناندو هنوز دارد پلک می زند، آنقدر سریع این کار را می کند که من متوجه می شوم مقدمه ام بسیار سخت و پیچیده بوده است. یک نفس عمیق می کشم و سعی می کنم خودم را متمرکز کنم. سرم را به سمت استخر می گردانم و با ابروهایم توجه فرناندو را به بدن خیس ِ آلهاندرا جلب می کنم. زیر چشمی نگاهی می کند. می گویم "زیباست، نه؟"
چیزی نمی گوید، سعی می کند پاهایش را نگاه کند. با دستم صورت اش را به سمت چشمانم می گردانم "من تو را خوب می فهمم، همین حالا فکر کردم یکی از نوشته های قدیمی ام را به تو تقدیم کنم، با این که نمی توانی بخوانی اش" به آلهاندرا نگاه می کنم و می گویم " راستش من هم هنوز دارم برایش تلاش می کنم، می خواهم متوجه ات کنم که در مورد آلهاندرا ، چندان هم از تو جلو نیستم. ما هردو خواهان او هستیم و برای این که بتوانیم داشته باشیم اش نیاز داریم که باهوش و قوی باشیم. این جاست که من عقلم بیشتر از تو کار می کند چون غذا می خورم و اصلن هم به تخمم نیست که تو غذا نمی خوری. خوش می گذرانم و سعی می کنم برای آن دختری که دارد داخل استخر از من و تو دلبری می کند جذاب باشم. حالا هم آمده ام اینجا که بگویم یا مثل یک موجود ترسو کنار بکش و یا خودت را قوی و باهوش کن تا برنده ی این بازی باشی."
فرناندو دیگر پلک نمی زند، این یعنی احتمالا این بار چندان سخت حرف نزده ام.
دستم را دراز می کنم و می گویم "اگر کنار نمی کشی من هم قول می دهم تقلب نکنم."
دستش را در دستانم می گذارد و لبخند می زند. چند ثانیه ای می شود که آلهاندرا بالای سرمان ایستاده. هر دوتایمان با خواهندگی رانهای خیس اش را برانداز می کنیم و به سمت ورودی ِ آپارتمان راه می افتیم.
توی راه از فرناندو می پرسم "چه غذایی دوست داری مهمانت کنم؟"
فرناندو می گوید"ترجیح می دهم با تو سوپ ِ سبزیجات بخورم" چند قدم دیگر بر می داریم، فرناندو دستم را می گیرد و وارد خانه می شویم.
در فاصله ی یک ثانیه چندین پلک می زند و می پرسد: "ها"؟
"فرناندو" پسرعموی هشت ساله ی آلهاندرا است که اتاق اش را برای مدت محدودی به دختر عمویش قرض داده. آلهاندرا قرار است تا زمانی که در این کشور می ماند از این اتاق استفاده کند. اصرارهای آلهاندرا در دو ماه ِ گذشته برای استفاده ی مشترک از اتاق بی نتیجه مانده تا فرناندو نیمی از اتاق نشیمن را به واسطه ی تخت و انبوه اسباب بازی هایش آذین کرده باشد.
فرناندو از نخستین باری که به این آپارتمان آمدم تا به عموی آلهاندرا معرفی شوم با من بنای ناسازگاری گذاشت. یک بار که داشتم دختر عمویش را در اتاق سابق اش می بوسیدم به طور ناگهانی چشمهای خیس اش را پشت چهارچوب ِ در ِ نیمه باز ِ اتاق دیدم. سخت نبود که بفهمم عاشق آلهاندرا است. عشق سرعت غریبی در رسوا کردن آدم ها دارد.
من تلاش زیادی کردم تا با فرناندو بنای دوستی بریزم اما تلاش هایم به شکست منتهی شد. چند بار به اصرار آلهاندرا راضی شد تا برای گردش همراهمان شود اما دریغ از ذره ای روی ِ خوش. همان روز بعد از این که آنها را به خانه بازگرداندم، متوجه یک میخ ِ چهار سانتیمتری در یکی از چرخ های اتومبیل ام شدم. سه روز بعد همان میخ را زیر چرخ پلاستیکی ِ کامیون سبز رنگ ِ بزرگ اش در اتاق نشیمن گذاشتم.
من همه ی تلاشم را کرده ام تا در حضور فرناندو رفتار ترحم آمیز، تحریک آمیز یا مغموم کننده ای نداشته باشم. حتی وقتهایی که آلهاندرا خودش را در آغوشم می اندازد سعی می کنم داستان را طوری برگزار کنم که محرک نباشد. اما ماجرا وقتی غم انگیز شد که کودک هشت ساله در فاصله ی دو ماه مقدار قابل توجهی وزن کم کرد. متوسط روزانه ی غذایی که فرناندو در دو ماه گذشته خورده به طرز مشهودی نزول داشته است و این همه ی ما را سخت نگران کرده.
دیشب پدر ِ فرناندو فهمید که او موفق شده شبکه ای از تلویزیون را ببیند که آموزش هم آغوشی پخش می کرده و فرناندو تقریبا همه ی برنامه را با جزئیات دیده است. از دیشب فرناندو تقریبا با هیچ کس حرف نمی زند.
امروز سعی کردیم فضا را از همیشه دوستانه تر کنیم، من و آلهاندرا سوپ سبزیجات درست کردیم و با کلی ادا و اطوار تقدیمش کردیم به فرناندو اما او ترجیح داد تلویزیون را روشن کند و خیلی ناشیانه اخبار مربوط به سقوط یک هواپیمای آموزشی در یکی از شهرهای نوادا را دنبال کند. بالاخره طاقت من تمام شد و تصمیم گرفتم با فرناندو وارد مذاکره بشوم. رفتم و پیشنهاد دادم تا در مورد آلهاندرا با من مذاکره کند. گفت "مذاکره یعنی چه؟" گفتم چیزی است که آدم های عاقل انجام می دهند تا مشکلات را حل کنند. گفت "من از آدم های عاقل خوشم نمی آید" تایید کردم که خودم هم از آدم های عاقل پرهیز می کنم اما متاسفانه در این مورد خاص هر دوی ما مجبوریم که تسلیم عقلمان بشویم. بالاخره مذاکره را در یک مکان بی طرف پذیرفت. نیم ساعت پس از توافق اولیه، فرناندو، من و آلهاندرا به استخر عمومی ِ آپارتمان آمدیم. آلهاندرا با لباس به آب زد تا من و فرناندو تسلیم عقل هایمان بشویم.
فرناندو هنوز دارد پلک می زند، آنقدر سریع این کار را می کند که من متوجه می شوم مقدمه ام بسیار سخت و پیچیده بوده است. یک نفس عمیق می کشم و سعی می کنم خودم را متمرکز کنم. سرم را به سمت استخر می گردانم و با ابروهایم توجه فرناندو را به بدن خیس ِ آلهاندرا جلب می کنم. زیر چشمی نگاهی می کند. می گویم "زیباست، نه؟"
چیزی نمی گوید، سعی می کند پاهایش را نگاه کند. با دستم صورت اش را به سمت چشمانم می گردانم "من تو را خوب می فهمم، همین حالا فکر کردم یکی از نوشته های قدیمی ام را به تو تقدیم کنم، با این که نمی توانی بخوانی اش" به آلهاندرا نگاه می کنم و می گویم " راستش من هم هنوز دارم برایش تلاش می کنم، می خواهم متوجه ات کنم که در مورد آلهاندرا ، چندان هم از تو جلو نیستم. ما هردو خواهان او هستیم و برای این که بتوانیم داشته باشیم اش نیاز داریم که باهوش و قوی باشیم. این جاست که من عقلم بیشتر از تو کار می کند چون غذا می خورم و اصلن هم به تخمم نیست که تو غذا نمی خوری. خوش می گذرانم و سعی می کنم برای آن دختری که دارد داخل استخر از من و تو دلبری می کند جذاب باشم. حالا هم آمده ام اینجا که بگویم یا مثل یک موجود ترسو کنار بکش و یا خودت را قوی و باهوش کن تا برنده ی این بازی باشی."
فرناندو دیگر پلک نمی زند، این یعنی احتمالا این بار چندان سخت حرف نزده ام.
دستم را دراز می کنم و می گویم "اگر کنار نمی کشی من هم قول می دهم تقلب نکنم."
دستش را در دستانم می گذارد و لبخند می زند. چند ثانیه ای می شود که آلهاندرا بالای سرمان ایستاده. هر دوتایمان با خواهندگی رانهای خیس اش را برانداز می کنیم و به سمت ورودی ِ آپارتمان راه می افتیم.
توی راه از فرناندو می پرسم "چه غذایی دوست داری مهمانت کنم؟"
فرناندو می گوید"ترجیح می دهم با تو سوپ ِ سبزیجات بخورم" چند قدم دیگر بر می داریم، فرناندو دستم را می گیرد و وارد خانه می شویم.


