به روایت یک سوسیالیست که دوست دختری در آرژانتین دارد

چهارشنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۱۲

پسرک را رو به رویم می نشانم و این گونه آغاز می کنم: می دانی؟ متاسفانه بر خلاف آرزوی "من" و احیانا "تو" نظریه ی آورده شدن بچه ها توسط لک لک ها "تقریبا" به طور کامل مردود است. باید بگویم خود ِ من هم از زمانی که این را فهمیده ام تا همین امروز نتوانسته ام حسرتم را از قلابی درآمدن چنین پرواز هیجان انگیزی بر طرف کنم. به هر حال ما حالا رو به روی هم نشسته ایم تا مذاکره کنیم و من برای عادلانه برگزار کردن این مذاکره مجبورم دانش های مربوط به مبحث مورد مذاکره ی مان را حدالامکان به حدودی از توازن برسانم. برای شروع باید برای رفع خلاء حاصل از فقدان ِ تئوری لک لک ها  در ذهن ات جایگزینی پیدا کنم. در این راستا و با توجه به چیزهایی که دیشب دیده ای باید بگویم که از داخل شدن ِ آن بخش از بدن ات که برای جیش کردن استفاده می کنی، منظورم دودول ات است، در همان جایی که دخترکان به واسطه اش جیش می کنند... راستی بچه ها به آن عضو چه می گویند؟ اصلا تا اینجای صحبت هایم مفهوم بود یا خیلی سخت حرف زدم فرناندو؟
در فاصله ی یک ثانیه چندین پلک می زند و می پرسد: "ها"؟


"فرناندو" پسرعموی هشت ساله ی آلهاندرا است که اتاق اش را برای مدت محدودی به دختر عمویش قرض داده. آلهاندرا قرار است تا زمانی که در این کشور می ماند از این اتاق استفاده کند. اصرارهای آلهاندرا در دو ماه ِ گذشته برای استفاده ی مشترک از اتاق بی نتیجه مانده تا فرناندو نیمی از اتاق نشیمن را به واسطه ی تخت و انبوه اسباب بازی هایش آذین کرده باشد.
فرناندو از نخستین باری که به این آپارتمان آمدم تا به عموی آلهاندرا معرفی شوم با من بنای ناسازگاری گذاشت. یک بار که داشتم دختر عمویش را در اتاق سابق اش می بوسیدم به طور ناگهانی چشمهای خیس اش را پشت چهارچوب ِ در ِ نیمه باز ِ اتاق دیدم. سخت نبود که بفهمم عاشق آلهاندرا است. عشق سرعت غریبی در رسوا کردن آدم ها دارد.
من تلاش زیادی کردم تا با فرناندو بنای دوستی بریزم اما تلاش هایم به شکست منتهی شد. چند بار به اصرار آلهاندرا راضی شد تا  برای گردش همراهمان شود اما دریغ از ذره ای روی ِ خوش. همان روز بعد از این که آنها را به خانه بازگرداندم، متوجه یک میخ ِ چهار سانتیمتری در یکی از چرخ های اتومبیل ام شدم. سه روز بعد همان میخ را زیر چرخ پلاستیکی ِ کامیون سبز رنگ ِ بزرگ اش در اتاق نشیمن گذاشتم.
من همه ی تلاشم را کرده ام تا در حضور فرناندو رفتار ترحم آمیز، تحریک آمیز یا مغموم کننده ای نداشته باشم. حتی وقتهایی که آلهاندرا خودش را در آغوشم می اندازد سعی می کنم داستان را طوری برگزار کنم که محرک نباشد. اما ماجرا وقتی غم انگیز شد که کودک هشت ساله در فاصله ی دو ماه مقدار قابل توجهی وزن کم کرد. متوسط روزانه ی غذایی که فرناندو در دو ماه گذشته خورده به طرز مشهودی نزول داشته است و این همه ی ما را سخت نگران کرده.
دیشب پدر ِ فرناندو فهمید که او موفق شده شبکه ای از تلویزیون را ببیند که آموزش هم آغوشی پخش می کرده و فرناندو تقریبا همه ی برنامه را با جزئیات دیده است. از دیشب فرناندو تقریبا با هیچ کس حرف نمی زند.
امروز سعی کردیم فضا را از همیشه دوستانه تر کنیم، من و آلهاندرا سوپ سبزیجات درست کردیم و با کلی ادا و اطوار تقدیمش کردیم به فرناندو اما او ترجیح داد تلویزیون را روشن کند و خیلی ناشیانه اخبار مربوط به سقوط یک هواپیمای آموزشی در یکی از شهرهای نوادا را دنبال کند. بالاخره طاقت من تمام شد و تصمیم گرفتم با فرناندو وارد مذاکره بشوم. رفتم و پیشنهاد دادم تا در مورد آلهاندرا با من مذاکره کند. گفت "مذاکره یعنی چه؟" گفتم چیزی است که آدم های عاقل انجام می دهند تا مشکلات را حل کنند. گفت "من از آدم های عاقل خوشم نمی آید" تایید کردم که خودم هم از آدم های عاقل پرهیز می کنم اما متاسفانه در این مورد خاص هر دوی ما مجبوریم که تسلیم عقلمان بشویم. بالاخره مذاکره را در یک مکان بی طرف پذیرفت. نیم ساعت پس از توافق اولیه، فرناندو، من و آلهاندرا به استخر عمومی ِ آپارتمان آمدیم. آلهاندرا با لباس به آب زد تا من و فرناندو تسلیم عقل هایمان بشویم.


فرناندو هنوز دارد پلک می زند، آنقدر سریع این کار را می کند که من متوجه می شوم مقدمه ام بسیار سخت و پیچیده بوده است. یک نفس عمیق می کشم و سعی می کنم خودم را متمرکز کنم. سرم را به سمت استخر می گردانم و با ابروهایم توجه فرناندو را به بدن خیس ِ آلهاندرا جلب می کنم. زیر چشمی نگاهی می کند. می گویم "زیباست، نه؟"
چیزی نمی گوید، سعی می کند پاهایش را نگاه کند. با دستم صورت اش را به سمت چشمانم می گردانم "من تو را خوب می فهمم، همین حالا فکر کردم یکی از نوشته های قدیمی ام را به تو تقدیم کنم، با این که نمی توانی بخوانی اش" به آلهاندرا نگاه می کنم و می گویم " راستش من هم هنوز دارم برایش تلاش می کنم، می خواهم متوجه ات کنم که در مورد آلهاندرا ، چندان هم از تو جلو نیستم. ما هردو خواهان او هستیم و برای این که بتوانیم داشته باشیم اش نیاز داریم که باهوش و قوی باشیم. این جاست که من عقلم بیشتر از تو کار می کند چون غذا می خورم و اصلن هم به تخمم نیست که تو غذا نمی خوری. خوش می گذرانم و سعی می کنم برای آن دختری که دارد داخل استخر از من و تو دلبری می کند جذاب باشم. حالا هم آمده ام اینجا که بگویم یا مثل یک موجود ترسو کنار بکش و یا خودت را قوی و باهوش کن تا برنده ی این بازی باشی."
فرناندو دیگر پلک نمی زند، این یعنی احتمالا این بار چندان سخت حرف نزده ام.
دستم را دراز می کنم و می گویم "اگر کنار نمی کشی من هم قول می دهم تقلب نکنم."
دستش را در دستانم می گذارد و لبخند می زند. چند ثانیه ای می شود که آلهاندرا بالای سرمان ایستاده. هر دوتایمان با خواهندگی رانهای خیس اش را برانداز می کنیم و به سمت ورودی ِ آپارتمان راه می افتیم.
توی راه از فرناندو می پرسم "چه غذایی دوست داری مهمانت کنم؟"
فرناندو می گوید"ترجیح می دهم با تو سوپ ِ سبزیجات بخورم" چند قدم دیگر بر می داریم، فرناندو دستم را می گیرد و وارد خانه می شویم.



welcome my son, welcome to the machine

چهارشنبه ۹ مهٔ ۲۰۱۲


"بدن هایمان را نگاه کن!  پُر از شکستگی است. کتف‌هایمان هم ! بی جان و کم تاب. ما گیر کرده ایم این جا، ما افتاده ایم لای چرخ دنده های بد بوی ماشین هایی که ساخته ایم و داریم می میریم و از آن بدتر می میرانیم."
دائم داشت به علفی که پیچیده بود پُک می زد و این ها را میان سرفه هایش می گفت. از چشمهایش انگار یخ می پاشید، سرد و کم رنگ.
داشت غبار و دود ِ اتومبیل ها را از دوچرخه ی کهنه ای که کنار جاده ی کوهستانی بود پاک می کرد که متوجه اش شدم. دوچرخه را انگار که با قلم مو  رنگ ِ سفید زده بودند. فرمان، بدنه و حتی چرخ هایش هم سفید بود. شیارهای قلم‌مو  میان لایه های زخیم ِ رنگ‌های سفیدِ پیر قابل تشخیص بود. روی بدنه ی دوچرخه تابلویی بود که چنین می گفت: "دوچرخه سواری در این جا به قتل رسید" با دامن اش لایه های دود را از بدنه ی دوچرخه پاک می کرد و به ران هایش می کوبید تا غبار ها به آسمان بروند.
اتومبیل ها با سرعت از کنارمان عبور می کردند. ما دقیقا در مسیر باریکی که به واسطه ی خطوط زرد رنگ از جاده جدا شده بود ایستاده بودیم. زیر پاهایمان علائم بزرگی کشیده شده بود تا رانندگان را متوجه کند "اینجا مسیر مخصوص دوچرخه است" و اتومبیل ها نباید به هر دلیلی از این خطوط عبور کرده و وارد ِ مسیر دوچرخه ها بشوند.
چشمانم روی علائم سُر خورد و روی صورت ِ زن ایستاد. مردمک چشمهایش پیوسته می دوید. همینطور که داشت غبار دوچرخه را از روی دامن اش باد می داد گفت "همین دیروز تمیزش کرده بودم، اتومبیل ها هرگز متوقف نمی شوند، آن ها زورشان از ما بیشتر است" دامن اش را بالا گرفت، آن قدر که لباس زیرش معلوم شود. صدایش هم مثل چشمان اش می لرزید "ماشین ها همه جا هستند، نکاه کن! حتی لای پاهایمان. آن ها شُرت هایمان را می بافند، سینه بند هایمان را هم" نگاهش گیر کرد به آن سوی جاده. مردی داشت به سویمان می دوید. صدایش را طوری پایین آورد که انگار کنار گوشم صحبت می کند "اسمش کلارا بود. فقط هفده سال داشت. یک روز ِ یکشنبه داشت می رفت تا یک بسته شکلات برای خدا پست کند. اولین یکشنبه ی هر ماه یک چیزی برای خدا پست می کرد" مرد رسید و سراسیمه بازوهای زن را گرفت:"عزیزم، تمیز شد، دارد می درخشد" مرد دستش را روی بدنه ی دوچرخه کشید "نگاه کن ، هیچ غباری ندارد" و زن را از آن جا دور کرد.
باد میان دامن اش می دوید، دوباره برگشت و با چشمانش یخ پاشید، سیگاری ِ خاموش شده را از کنار لب اش تف کرد و فریاد زد "دخترم را که کشت، از ماشین پیاده شد و به بیمه اش زنگ زد. داشت آدامس می جوید و برای مسئول اداره ی بیمه توضیح می داد که کسی را کشته است. داشت آدامس می جوید. مثل ماشین ، مثل روبوتی که فک اش بی وقفه بالا و پایین برود"  مرد با همه ی توانش  او را دور می کرد، باد خلاف مسیرشان در  وزیدن بود و غبار اتومبیل ها را سیل می کرد روی صورت من. روی دوچرخه ی سفید.



تیتر، نام یکی از ترانه های پینک فلوید

به روایت یک سوسیالیست که دوست دختری در آرژانتین دارد

یکشنبه ۱۵ آوریل ۲۰۱۲


پاهایش را قفل کرده دور ِ کمرم و جهت ِ نگاهش درست به سمت چشمان من است اما خیالش جایی دور است. موسیقی مورد علاقه ی هر دوتایمان اتاق را آذین کرده. کلافی از موهای بلند و سیاه اش چسبیده اند به گردن و سینه هایش و من دارم با انگشتانم پیچیده گی‌شان را بیشتر می کنم.

آمده بود پی ِ دخترکی بگردد که گمان دارد خواهر ِ نادیده اش است. خودش می گوید آن شبی که مرا دید، امیدوارانه ترین شبی بوده که تصور می کرد خواهرش را خواهد یافت. رویاهایش را چند هزار کیلومتر با خودش آورده بود تا به آن کلوب شبانه برسد، او امیدوار بود که خواهرش یکی از دخترکان رقصنده ای باشد که چشمان مِی اندود ِ مشتریان آن باشگاه رقص را می نوازد. نوزده سال پیش پدر ِ "آلهاندرا" بی آنکه به کسی چیزی بگوید خانه را ترک می کند و با معشوقه اش سر به بیایان می گذارد. آن ها شب را در یک مهمان‌خانه‌ی محقر هم‌آغوشی می کنند تا تخمی در زهدان ِ معشوق کاشته شود. صبح که می شود دخترک ناپدید شده است. پدر به خانه باز نمی گردد و سه سال هر جایی که به خیالش می رسد را برای یافتن معشوق سرک می کشد. او از پی ِ آن سه سال جست‌وجو در می‌یابد که معشوقه اش در حالی که صاحب ِ دخترکی خردسال بوده، آرژانتین را ترک کرده و جایی آرام گرفته. او باز می گردد و از همسرش عذر خواهی می کند. دو سال طول می کشد تا مادر ِ آلهاندارا عذر همسر را بپذیرد. آنها دوباره کنار هم قرار می گیرند و زندگی به روال معمول‌ش باز می گردد تا چهارده سال بعد که پدر ماجرای معشوقه اش و آن دخترک را برای دخترش آلهاندرا تعریف می کند.
آلهاندرا که ماجرا را می شنود تصور می کند که بخشی از وجودش را گم کرده است. خودش می گوید دچار وَهم و افسون نشده. می گوید این یک فیلم درام نیست، این یک ماجراجویی نیست، این یک کند و کاو ِ عاشقانه است.
آلهاندرا دو سال ِ بی‌وقفه همه جا را برای یافتن گمشدگان می کاود و دست آخر یک نشانی نه چندان معتبر در ایالات متحده است که می‌شود همه‌ی امیدش به یافتن آنان. خودش را به اینجا می رساند اما اثری از گمشدگان نمی‌یابد. به صورت اتفاقی یکی از همسایگانی که معاشرت اندکی با ساکنین آن خانه داشته، نشانی ِ یک کلوب شبانه را به آلهاندرا می دهد به این گمان که دخترک   گمشده در آن جا کار می کرده است.
آلهاندرا از دوست جدیدش "هایدی" خواهش می کند تا او را به کلوب شبانه ببرد. اتومبیل هایدی اما دچار نقص می شود تا او یادش بی‌افتد که پسرکی در محل کارشان است که تنهاست و البته اتومبیلی دارد. هایدی پسرک را قانع می کند که برای یک بار هم که شده به تکان دادن نشیمن گاهش در یک کلوب شبانه رضایت دهد. این طور می شود که من، آلهاندار و هایدی را تا یک عیش کده ی مجلل همراهی می کنم و این می شود آغاز یک دنیای جدید برای من.

موهای بلند و نافرمان اش را که چسبیده اند به گردن اش با لباهایم جابه جا می کنم و همان جاها آرام می گیرم. می گوید که یک سوال جدی دارد. خیالش را راحت می کنم که با جدیت پاسخ اش را خواهم گفت. می پرسد: "آیا تو حقیقتا از فضا آمده ای؟" در پاسخ اش وقفه نمی اندازم: "بله ، من از میلیون ها کیلومتر آن سو تر آمده ام، در سیاره ی ما همه چیز متفاوت است، ما فقط وقتهایی که به زمین سفر می کنیم به هیات شما در می آییم تا خطری متوجه مان نباشد."
نفس عمیقی می کشد و می گوید: "خیالم راحت شد، ترسیده بودم که نکند آدم فضایی نباشی."
نفس ام را حبس می کنم تا نشانه های زمینی ام را به حداقل رسانده باشم. دلم آشوب می شود برای گمشدگان. نه ازاین جهت که گمشده اند، از این جهت که مبادا پیدا شوند، پیدا شدن آن ها موجب گم شدن من خواهد شد. منی که در مجموعه‌ی کائنات هیچ سیاره ای ندارم برای بازگشت.

آن سوراخ های نمور


فقط چند دقیقه است که ابرها رضایت به پایان ِ خیسانیدن ِ شهر داده اند. همه‌ی شهر نم کشیده است. من این میان حواسم را داده ام به سیم ِ گره خورده‌ی دستگاه پخش ِ موسیقی ام و دارم سعی می کنم که صدای اتومبیل‌ها را پشت موسیقی مخفی کنم. آخرین گره که باز می شود پایم انگار روی چیزی می رود. بی درنگ به سویی دیگر می جهم و مبهوت ِ مردی می‌شوم که وسط پیاده رو نشسته است و دارد سعی می کند چیزهایی را از روی زمین جمع کند. رد ِ خیس و چرک ِ کفشم روی دست اش مانده. به طرف اش می روم و در مورد سلامت ِ دستش سوال می کنم و هم زمان عذر خواهی را هم چاشنی اش می کنم. بدون جواب به کارش ادامه می دهد. حتی نگاهم نمی کند. متوجه می شوم که دارد کرم های خاکی را از کف پیاده رو جمع می کند و به باغچه های کنار پیاده رو باز می گرداند. هیچ سوالی نمی کنم، زانو می زنم و شروع به جمع کردن کرم ها می کنم. گوشه‌ی چشمی می اندازد و به حرف می آید: "مشت ات را شل بگیر، سعی کن انگشتانت به هم نزدیک نشوند"، با سر تایید می کنم و به کارم ادامه می دهم.
حدود بیست دقیقه طول می کشد تا کرم های آن اطراف را از زیر پاهای عابرین نجات بدهیم. مرد آخرین مشت را در باغچه رها می کند و از همان جا دور می شود.
قدم هایم را تند می کنم و خودم را نزدیک اش می رسانم. لباس‌های نسبتا مرتبی دارد. یک کیسه ی پارچه ای که پر است از قوطی های خالی ِ آب‌جو و نوشابه از دستش آویزان کرده، این یعنی او یک خیابان خواب است. متوقف‌اش می کنم و خواهش می‌کنم عذرخواهی مرا به خاطر دستش بپذیرد. می گوید کسانی که به این راحتی موجودات دیگر را بی جان می کنند هیج عذری ندارند. متوجه اش می کنم که حواسم جایی دور بوده. می گوید "این که نشد عذر، اگر دست من آن جا نبود یکی شان را میان عاج های کفشت دفن کرده بودی." کیسه اش را توی دست اش تاب می دهد و اضافه می‌کند "تو اگر یک فیل بودی الان من مرده بودم و عذر تو این بود که ببخشید، حواسم جایی دور بوده. این اسمش حواس پرتی نیست آقا جان، اسمش چیز دیگریست."
بی مقدمه می‌پرسم "دعوت من را برای یک نوشیدنی می پذیری؟"
می‌گوید "تو آیا کرم های خاکی را هم به این ضیافت دعوت می کنی؟" و ادامه می دهد "آن کرم هایی که در خیابان ها دارند زیر پای شماها بی جان می شوند درست مثل ما خیابان خواب ها هستند. هیچ کس نمی بیندشان، هیچ وقت آفتابی نمی شوند. اما وقتی که باران می گیرد از توی سوراخشان بیرون می زنند ... مجبورند که بیرون بزنند. درست مثل ما، مثل من. آن وقت است که احتمال له شدنمان زیر پای امثال شما بیشتر می شود. هزار تایمان له می شوند و از یکی‌مان به صرف نوشیدنی دلجویی می شود."
باز می گردد و به راه‌ش ادامه می دهد.
باران دوبار باریدن می گیرد، من اما تکان نمی خورم، می ترسم که نکند کسی را بی جان کنم.

به روایت یک سوسیالیست که دوست دختری در آرژانتین دارد

شنبه ۷ آوریل ۲۰۱۲


زنان زیبا را دوست دارم
زنان کارگر را نیز
اما زنان ِ کارگر ِ زیبا را
بیشتر
بیشتر دوست دارم

پای چپش را روی ران ِ دیگرش می گذارد، با لبان‌ش آخرین نفس ِ سیگار را می‌ستاند و آن را با دست بانداژ شده اش فشار می دهد کف کفش‌اش. نگاهش می کنم، می گوید اگر سیگاری که هنوز روشن است را در تاریکی بیرون ِ ماشین بیاندازد، مثل شهاب سنگ نور پخش می کند و ممکن است پلیس های حرامزاده متوقف‌مان کنند، همینطور که دارد ته سیگار ِ له شده اش را پرت می کند بیرون ادامه می دهد که آشغال ریزی در خیابان تا هزار دلار جریمه‌ دارد.
من دارم به صد جا فکر می‌کنم، حواسم دور است. "هایدی" روزی هشت ساعت در اتاقی با درهای بسته مواد شیمیایی را در هم می آمیزد تا با آن‌ها ماتیک بسازند. او با کارت جعلی در این کشور زندگی می کند. خودش را با سرخاب و ماتیک بزک کرده و نشسته توی ماشین من که برویم دوستش را سوار کنیم. او متعلق به گروه‌های مهاجری است که تبار ِ آمریکای لاتینی دارند. پر شر و شور است و دارد سعی می کند رادیوی ماشین را روی یک ایستگاه بندتنبانی تنظیم کند تا تکان های سر و سینه اش را به موسیقی زیور کرده باشد.
دیروز وقتی از محل کارم باز می‌گشتم گیرم آورد و گفت قرار است "آلهاندرا" که دوست‌ش است را بیاورد برویم بیرون. هایدی عزم کرده تا مرا از آنچه خودش "تنهایی" می نامد بیرون بیاورد. حالا یک برنامه‌ی خوشگذرانی به سبک دوران نوجوانی به پا کرده و قرار است به قول خودش مرا بیاندازد توی دهان ِ ببر.
بالاخره به یکی از ایستگاه های ِ رادیویی اسپانیولی رضایت می‌دهد تا دستهایش هم برای همراهی با سر و سینه اش وقت داشته باشند. رقص دستهایش را طوری تنظیم می کند که به موقع و سر چهارراه ها بتوانند به محل پیچیدن اشاره کنند. جلوی یک آپارتمان دستانش نشان از ایستادن میدهند. موسیقی هم تمام می شود و سر و کله ی آلهاندرا پیدا می شود.

من فکر می کنم که در زندگی‌ام تجسم ِ "سگ ولگرد" صادق ام. یعنی آن کاراکتر جسم پوشیده و بیرون آمده و به هیات "من" دارد زندگی می کند.من قابلیت این را دارم که هزار سال برنامه ریزی مستمر و حیاتی ام را در حالی که دارم عطر یک زن را مستانه می جورم به فنا دهم.مجنون و رسوا، همان‌قدر مجنون که در کوچه های ورامین ماده سگی را بوکشیدم.

توی ماشین که می‌نشیند خودش را توی بغلم می اندازد و بوسه ی فرمالیته ای چاشنی اش می کند. چشمانش دارد برق می زند. پُر از جوانی‌ست. خودم را که در یک قاب کنارش می گذارم‌-‌‌به همنیشینی ِ غم بار یک سطل آب‌ با بُته ای سوزان و بی تاب می ماند. من اگر جای این کاردینال‌های متملق بودم تنها ادله‌ی وجود خدا را چرایی ِ وجود زنان عنوان می کردم. این تنها دلیلی است که به قالب کردن خدا وجاهت ِ باورمندانه ای می بخشد اگر نه هر چیزی دیگری در دنیا می توانسته به صورت کاملا "تخمی" به وجود آمد باشد.
آلهاندرا در یک سوپرمارکت کم هیبت کارگری می‌کند. دستانش شیار دارد، رد ِ بریدگی دارد. انگشتان اش انگار قرار ندارند، انگار که می خواهند جایی بدَوند. زانوهایش را به هم چسبانده و کفشهایش را از هم دور کرده. انگشتانش دایم مسیر رانهایش را می دَوَند تا زانوهایش و آرام عقب گرد می کنند. دختر‌های کارگر حتی اگر سعی کنند هم نمی توانند جذاب نباشند. چشم هایش انگار سرریز شده اند از نور. پلک هایش را که گاهی می بندد، همه جا به نظرم تاریک می رسد.
از بار اولی که دیدم‌ش هم زیبا تر شده، این خصوصیت زنان زیباست. آنها پیوسته زیبا تر میشوند، آن‌قدر زیبا که زندگی را بی‌تاب کنند. خیلی وقتها یقین می کنم که این زنها هستند که به کلمه‌ی "زیبایی" رحم کرده اند.

آلهاندرا شروع می کند تا معدود کلماتی که از انگلیسی می‌داند را میان جمله های اسپانیولی اش بچیند بلکه موضوعی برای گپ زدن خلق کرده باشد. متوجه ام می‌کند که دارد کتابی می‌خواند از شخصی به نام "چامن پائولینو" که ظاهرا جادو و جمبل را در اطوار "انرژی درمانی" به خورد مکزیکی‌ها می دهد.
من باید خیلی احمق باشم که به خاطر تصویر کردن ِ آن جادوگر ِ دوزاری حواسم را از لبهای آلهاندرا پرت کنم. همه‌ی حرف‌هایش را تایید می کنم تا لبهایش را از حرکت متوقف نکرده باشم. اصوات در اصل بهانه‌ی خودنمایی لب‌هایند، حالا این‌کنارها هرچیز دیگری که خواستند باشند-هم باشند.

دخترها مرا می برند به مرکز شهر، به یک جای شلوغ که پر شده از ویترین‌های زمخت و ناموزون ِ ارزان فروشی‌ها. این‌جا پُر شده از مغازه‌های چند ضلعی و بد بُرِشی که دارند اسکلت‌های فلزی با چشمان قرمزی که روشن خاموش می‌شوند را می فروشند. آنها سینه بندهای بد رنگ، کفش های کارگاه ساز و پاسورهای بی قواره‌ی ِ مقوایی را کنار هم می فروشند. دخترکان ِ زیبا دارند بیرون مغازه ها تن‌هایشان را ویترین می کنند. آنها اسکناس می گیرند و "لذت" می فروشند، با اینکه (به نظرم) این معامله در ازای هر مقداری از اسکناس- به طرز ناعادلانه ای همیشه به نفع خریدار است.

آلهاندرا دارد توی فروشگاه این‌طرف و آن‌طرف می‌دود. نگاه‌ش به هیچ چیز گیر نمی کند انگار، همه جا سرک می کشد و نور چشمانش را می پاشاند.
برای پرداخت پول ِ کیفی که هایدی برداشته است به صندوق می رویم. پسرک ِ صندوق دار دارد با خواهندگی آلهاندرا را می پاید. چشمان پسر هم نور دارد، شادمانگی دارد. آلهاندار چند قدم ظریف به عقب بر می دارد و خودش را به من می چسباند و دستانش را رو به عقب می گرداند و بغلم می کند. پسرک نگاهم می کند و یک جور ِ ظریفی انگشت اش را به نشانه ی موفقیت نشانم می دهد. با ابرو تایید می کنم و دستانم را دور دخترک حلقه می کنم.

دلم آشوب می شود، من فقط وقتهایی دلم آشوب می شود که احساس کنم دلم بند شده است. آشوب مثل یک زنگ ِ مدام توی دلم تکان می خورَد و صوت می سازد، انگار می خواهد یادم بیاندازد که شادمانگی به ناپایداری ِ یک رویاست، یک خواب، یک چُرت ِ کوتاه در یک عصر بهاری.


تیتر - به تقلید از نام ِ کتاب "داستان خرس های پاندا"
شعر  آغازین - از "اورهان ولی" با ترجمه ی "احمد پوری"

لک لک ها به بهشت نمی روند

پنجشنبه ۲۲ مارس ۲۰۱۲

این یادداشت در سه شنبه "بیست و دوم ماه مه" به "فرناندو فرناندز گومز"  تقدیم شد که هرگز یک "بازنده" نیست.


          یک- وارد فروشگاه می‌شوم و دستم را در نخستین  قفسه  فرو می برم و یک قالب صابون برمیدارم. خرید ِ بی اهمیت ام را به صف ِ خریداران می آورم و منتظر می مانم. به لب‌های فروشنده خیره می شوم و در ذهنم عاشقانه می بافم. او تنها دلیل آمدنم به اینجاست اگرنه  آن شانزده صابونی که در روزهای قبل از همین جا خریده ام مرا برای بقیه عمر از داشتن صابون بی‌نیاز کرده است. پسرکی که در ابتدای صف دارد با "دلیل آن‌جا بودنم" گپ می زند توجه ام را جلب کرده. دارد به دخترک می‌گوید که اهل اروپای شرقی است. پسرک از آن عینک هایی دارد که مرا در حسرت عینکی شدن فرو برده. خوش قواره است و سرزنده. چشم های هر دوتایشان برق می زند. دخترک در حالی که دارد خرید های پسر را در کیسه می گذارد سراغ خانه ی اجاره ای می‌گیرد و پسر شماره‌ی تلفن اش را برای دخترک می نویسد تا بتوانند بیشتر در مورد خانه حرف بزنند. چشم های دختر در حالی که برق می زند مشتری اش را بدرقه می کند.
من از صف بیرون می‌آیم، صابون را به قفسه اش برمی‌گردانم و از فروشگاه خارج می شوم.


دو- با هزار بدبختی توانسته بودم از "آقا ساواکی*" یک پیراشکی ماسیده بخرم که یکی از بچه ها از دستم قاپیدو فرار کرد. بغض کردم و فریاد زدم "الاغ" پیراشکی ام را پس بیار. درخواست ابلهانه ای بود چون پیراشکی و رباینده اش به چشم بهم زدنی ناپدید شده بودند.
اشکهایم داشت سُر می‌خورد و به زمین راه باز می‌کرد که از پشت سر صدایم کرد: "آهای، چرا گریه می کنی؟" خانم بهداشت بود که موقع قدم زدن توجه اش به من جلب شده بود.
زود اشکهایم را پاک کردم تا ادای مَردها را درآورده باشم. جلو رفتم و ماجرا را تعریف کردم. گفت آن پسرک کار بسیار بدی کرده که پیراشکی تو را قاپیده اما تو هم نباید به هیچ کس بگویی "الاغ" ، این خیلی بد است!
من دل‌داده ی خانم بهداشتمان بودم. شب‌ها خواب می‌دیدم که با هم ازدواج کرده ایم. خواب می‌دیدم که مرا به آغوش گرفته و دارد دست و پایم را نوازش می کند. نمی دانم، حتما تصورم این بوده که زن و شوهرها همدیگر را می مالند! در واقع هنوز هم مطمئن نیستم که زن و شوهرها دقیقا چه کارهایی می‌کنند.
همان سال بود که از طرف مدرسه - ما را بردند تفریح خارج از شهر. همه ی مان را سوار یکی دو تا اتوبوس کردند و بردند حوالی امامزاده داوود. آنجا نیم‌چه رودخانه ای داشت و چند تا درخت و پیرمردی که الاغ اش را برای سواری اجاره می داد.
من طبق آموزه های خانم بهداشت فکر می کردم آن پیرمرد خیلی بی ادب است که به حیوان اش می گوید الاغ به خاطر همین در ذهنم اسم آن حیوان را گذاشتم آقای گُنده. میان هیاهویی که بچه ها اطراف آقای گنده بپا کرده بودند همه‌ی توجه من به خانم بهداشت بود. به پاهای زیبایش، به مقنعه ای که روی چانه اش لق می زد و بالا می آمد. خانم بهداشت داشت خودش را به حلقه‌ی بچه ها و آقای گنده نزدیک می کرد که حیوان شروع کرد از اعماق جان شیهه کشیدن و هم‌زمان نره اش** به صورت حیرت انگیزی بزرگ شد. آقای گنده همین‌طور شیهه می کشید و خانم بهداشت را برانداز می کرد.آقای ناظم  و آقا ساواکی خنده‌ی زیر لبی کردند و به کناری رفتند. خانم بهداشت هم دستی روی سر یکی دو تا از بچه ها کشید و از حلقه فاصله گرفت. چشم آقای گنده اما دیگر کنده نمی‌شد از معشوقه‌ی من و این حسادت*** مرا  برمی‌انگیخت. اتفاق شیهه کشیدن و نره راست کردن دو سه بار دیگر هم تکرار شد تا من جوش آوردم و خودم را به آقای گنده نزدیک کردم و کنار گوشش گفتم که "برایم فرقی نمی کند که زبانم را می‌فهمی یا نه اما این یکی سهم من است، پایت را از زندگی من بکش بیرون" اما در دلم یقین داشتم که اگر رقابتی میان من و آقای گُنده برای کامروایی از خانم بهداشت در بگیرد به صورت ناعادلانه ای من "ممتاز"ترم.
صدای شیهه‌ی آقای گنده توجه ام را به محیط بازگرداند، خانم بهداشت داشت با خنده جلو می‌آمد و هم‌زمان از پیرمرد چند و چون سوار شدن بر حیوان را می‌پرسید. چیزی در اعماق دلم فروریخت.
با کمک پیرمرد بالاخره خانم بهداشت سوار آقای گنده شد. ساق‌هایش را می دیدم که به شکم حیوان می‌سایید و پلک‌های آقای گنده که از لذت نیمه افراشته بود. وقتی خانم بهداشت نشستن‌ اش را کامل کرد چیزی نمانده بود که آقای گنده از وسط وا برود.
من چشمانم پُر از حسادت بود و داشتم رویای روزی را می ساختم که خانم بهداشت روی من سوار شده باشد و ساق اش را به تنه ام بمالد. اما صدای آه ِ آقای گنده رویایم را بُرید، حالا خانم بهداشت با هر دو تا دستش حیوان را به آغوش گرفته بود و سینه به گردن‌گاه‌ش می‌سایید. پیرمرد سعی می‌کرد حیوان را پشت درختچه ای بی‌حرکت کند تا نره اش را از چشم‌ها مخفی کرده باشد. خانم بهداشت در حالی که لبخند اش بزرگ‌تر می شد انگشتان ظریف اش رو روی گونه ی آقای گنده لغزاند و زیر چشم‌هایش را نوازش کرد و بلند گفت "چه زیبا و با وقار" و اضافه کرد که "می توان عاشق این حیوان بود".
نفسم را حبس کردم و به سمت اتوبوس بازگشتم. باختن به رقیب، فلک زده ام کرده بود. حقیر و کم جان. من باختم و همه ی آن روز را از اتوبوس خارج نشدم تا آقای گُنده بیشتر از آن تحقیرم نکند. من جا خالی کردم برای این‌که اندازه ی مبارزه ام همین قدر بود.

آخر- انگار فلاکت ِ بازندگی به آقای گنده با من آمده تا به امروز. کاراکترم را تبدیل کرده به یک بازنده‌ی قابل مثال، به کسی که مبارزه را درست همان جایی پایان می‌دهد که دیگران ممکن است "آغاز"اش کنند.



* آقا ساواکی  در واقع آقای "سَرواکی" سرایدار و بوفه‌چی دبستانمان بود که بچه ها خودشان را راحت کرده بودند و آقا ساواکی  صدایش می کردند.
** نره همان ک¨یر حیوانات است. اینجا
*** حسادت همان غیرت است. اینجا


...

سه‌شنبه ۱۳ مارس ۲۰۱۲


به خودم قول داده ام برای تحقق جزیره ای که "فیلسوف ِ اتاق خواب" رویایش را متولد کرده همه ی تلاشم را بکنم. این تلاش به هیچ قیمتی متوقف نخواهد شد، حتی در صورت انصراف زاینده اش. آن جزیره قرار است محل فرار ِ ما ترسوها باشد. قرار است جایی باشد که ما را مخفی کند از همه ی مناسبات تخمی و سخیف ِ دنیای کنونی.
آن جا قرار است خانه بسازیم ، زراعت کنیم ، شاه دانه بکاریم و زمانِ چرک گرفته را با موسیقی غسل کنیم. ما نسلمان را در آن جا مقطوع خواهیم کرد. جزیره ی ما هرگز میراث خواری نخواهد داشت. هیچ کس وارث آن لحظات پر لذت ، آن لحظات شاید غمگنانه ، آن لحظات منحصر به فردی که ما خلقش خواهیم کرد نخواهد بود. هیچ کس راوی هیچ کلمه ای از ما به آیندگان نخواهد بود. ما در حالی که داریم می خندیم و می شاشیم و می رینیم و کیف می کنیم، سرگذشت خودمان را از نوار بدبوی حافظه ی تاریخ قیچی خواهیم کرد. هیچ عکسی از لحظات ما ثبت نخواهد شد، آنجا قرار است فسانه هایمان را روایت کنیم و در نوبت بر باد شدن بایستیم. اینها چیزی شبیه به "قانون" است برای جزیره ی مان. هیچ تقویمی به آن جا راه نخواهد یافت، به روزها و سالها فرصت محو شدن داده خواهد شد.به اوقاتی که تا پیش از آن تقویم ها وظیفه ی سایش و روزمره کردنشان را به عهده داشته اند اجازه ی غافلگیر کنندگی داده خواهد شد. آن جا قرار است دموکراسی ملعون را بسوزانیم و روی خاکسترش بشاشیم. آن جا شاید اسم همه شبیه هم شود. مثلا همه یکدیگر را پفیوز صدا کنیم.  من پفیوزم ، تو پفیوزی، مرغ و حلزون هم. اینطوری احتمال هرگونه اقدام خصمانه را به حداقل رسانده ایم. ما قرار است آنجا "رویای" جان لنون را با دستانمان معماری کنیم و داخلش لم بدهیم و با خیالت راحت حسن شماعی زاده گوش کنیم و از هیچ پفیوزی که خودمان باشیم هم خجالت نکشیم.
این قوانین را ما هرگز ، در هیچ جایی نخواهیم نوشت. پفیوزها قانون شفاهی خواهند داشت. قانون ِ ثبت شده زمخت است، بی قواره است. باید به قوانین فرصت از قلم افتادن داد ، فرصت مورد سرپیچی قرار گرفتن داد. قوانین اگر ثبت بشوند ممکن است از خروس ها  و گاومیش ها حق قضاوت و وکالت را سلب کنند. آن وقت نفاق می افتد میان پفیوزها. آن وقت ممکن است پفیوزها همدیگر را بخورند و خورده شدگان نتوانند به هیچ کجا داد ببرند.
یک روزی می رسد که خلاص می شوم ، از خودم ، از این وبلاگ متعفن ، از این سرزمین بد بو، جل و پلاسم را جمع کرده/نکرده می روم آنجا. می روم و معشوقه ی یک خروس ِ پفیوز می شوم ، شاید هم عاشق یک مادیان پفیوز و پیر. با هم می خوابیم. شبها زبانهایمان را در هم می لولانیم و همه جایمان را - به هم و در هم- فشار می دهیم و زندگی ِ بد بوی دنیای گذشته ی مان را می پاشیم روی زمین ، روی خاک و رگه های فریبنده اش را به تخم ِ خانم ِ مرغ هم حساب نمی کنیم.

حسین قلی

شنبه ۳ مارس ۲۰۱۲


از یک جایی به بعد دیگر کنده می شوی از این نظم و میروی برای خودت. متوجه می شوی که هیچ گروه و طبقه ی ذهنی تو را خودی نمی انگارد.حالا نه تنها محتویات جمجمه ات که حتی ادبیاتت هم شبیه آدمهایی شده که دارند هپروت را گز می کنند. شده ای شبیه آدمهایی که یک روزی اسباب خنده ات بودند اما ماجرا را این جالب تر می کند که از این روند راضی به نظر می رسی! نه این که رضایتت را به طور رسمی ابراز کنی اما همین که در جهت عکس اش اقدامی نمی کنی حکایت از رضایت درونی ات دارد.
حالا اگر کسی یادت بیاندازد که این نوع فکر یا این رفتار چیزی بوده که روزی علیه اش تاخته ای بدون معطلی جواب اش را کف دستش می گذاری: "در اشتباه بوده ام"
به معنای بی نقص کلمه "گوشه گیر" شده ای. اساسا "ترازوی"ات برای تایین موضع در مواجهه با همه چیز تغییر کرده است. "تو شخم خورده ای" پسر. خبر جدید اما این است که خاک ات هیچ تخم جدیدی را خوش آمد نمی گوید. تو یک زمین شخم خورده ی بی صاحبی که وسوسه ی هیچ کلاش ِ زمین خواری را بر نمی انگیزد.
تو می دانی مشکل زمان و مکان زایش ات نیست. مشکل تعلق ات به هر کدام از ادوار تاریخ نیست. تو می دانی که مشکل حتی خودت هم نیستی.
اینطور می شود که اساس پیدایش را نشانه می روی و این فاصله ات را از سطر اول این یادداشت بیشتر و بیشتر می کند. دور می شوی ... آن قدر دور که دیگر حتی برای خودت هم قابل مشاهده نیستی.

دلدادگی در شصت ثانيه - شماره ی نهصد و نود و سه

شنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

با اشتياق داری در مورد محصولات احمقانه ی كمپانی تان برايم حرف ميزنی. زود به زود پلک هايم را باز و بسته مي كنم ، وقتی داری در مورد نحوه "پرداخت" مي گويی نفس ات به پلک هايم مي سايد. خودم را به نفهمی مي زنم كه نحوه ی پرداخت را چند باره بگويی ، "پ" های پرداخت روي پلک هايم سُر مي خورند.
تو اميدوار باش كه من ممكن است برای "نگين ِ گردان تزئينی و نصب شونده بر دسته ی عينک" پولي پرداخت كنم.
من به نفس ات، به "پ" هايت "دل" مي دهم. دل، همه ی آن چيزی است كه من دارم برای پرداخت كردن.
پ هايت را روی صورتم بنواز ... من از ابتدا دلم را پرداختت كردم بودم.

براي دختری كه دستمال كاغذی مدفن اش شد

پنجشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

از آدمهای "معقول" و ميانه رو پرهيز كن. آدمهای معقول تهی از خلاقيت اند. آنها هرگز "هيجان" ، "عشق" و "اندوه" را آن طور كه بايد درک نكرده اند.
معاشرت با آدمهايی كه اين سه را درک نكرده باشند مثل اين است كه هميشه و به تكرار قسمت اول از يک سريال هزار قسمتی را تماشا كنی.

براي دختری كه دستمال كاغذی مدفن اش شد

رخت خواب ات را ، تن ات را به پسرانی تعارف كن كه يا نمی خندند و يا خنده ی شان از اعماق جانشان مي جوشد. آنها عموما هر چيز قابلی را اعتبار مي دهند و از كنار ناقابل ها در سكوت مي گذرند. يقين كن كه آنها يا تن به تنه ات نمي سايند يا آن شب را برای هميشه در خاطره ات جاويدان خواهند كرد.

براي دختری كه دستمال كاغذی مدفن اش شد

به آدمهايی كه حيوانات را دوست دارند اعتماد كن، آنها از معدود زندگانی هستند كه هنوز ممكن است انسانها را هم دوست بدارند.

یادداشتهای "من" برای تفهیم ِ "اینجانب" به "خودم" - شماره ی دو

شنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲


توضیح:
"من" شخصی است ایستاده حدفاصل "اینجانب" که جادوگر خواب است  و "خودم" که به گاه ِ بیداری معنا می گیرد. من یگانه فردی است که می تواند وقایع دنیای  اینجانب  به گاه  ِ خواب را برای  خودم  در مواقع بیداری  قابل فهم کند.




یازده دقیقه است که خودم خوابیده است ، موضوع نگران کننده این است که او بر خلاف روال هر شب بیشتر از دو دقیقه طول کشید که خوابش ببرد. هنگام خواب چشمانش پر بود از درد، انگار که یک آب انبار را مخفی کرده بود در حدقه اش. اما نگران کننده تر این است که با گذشت یازده دقیقه هنوز سر و کله ی اینجانب پیدا نشده. تجربه نشان داده که وقتی اینجانب  دیر می کند قرار است شب بی اندازه عجیبی را آغاز کنیم. صدای مکرر و موزونی که از پشت در به گوش می رسد من را یاد صدای ساعت های قدیمی می اندازد. من عموما خیلی مواظبم که یاد چیزهای عجیب نیافتم، اینجانب می تواند از لطیف ترین تصورات من ویران کننده ترین ها را برای خودم رونمایی کند.
بالاخره سر و کله اش پیدا شد. درست حدس زده بودم ، صدای موزون پشت در هم از توی گور ِ اینجانب درآمده بود. یک کلاه شاپوی مشکی براق روی سرش است اما لباس ورزشی به تن کرده. به نظرم می رسد که یک کوله پشتی روی دوشش انداخته. این را از آن جهت گفتم که بند هایی از روی کتف هایش عبور کرده و زیر بغلش را دور زده. خودم  هنوز عکس العمل ویژه ای نشان نمی دهد.
اینجانب  با سر سلامی می کند. من با ابروهایم جواب مختصری می دهم. پاهایش را روی پادری می گذارد و شلوار ورزشی اش را پایین می کشد، یکی از بیضه هایش را با دو دستش بالا می آورد و به سمت ما می گیرد. بیضه اش به اندازه یک توپ فوتبال بزرگ می شود و نقش هایی رویش پدید می آید. به نظرم می رسد که آن نقوش به خشکی های کره ی زمین می مانند، کره ی زمین با همه ی جزئیات اش. اینجانب انگشت نشانه اش را بالا می آورد ، جوری که انگار بخواهد آغار واقعه ای را خبر داده باشد. انگشت را روی بیضه اش می آورد و ناخن بلند اش را روی جایی حوالی ِ اورشلیم می سایاند، همزمان با دست دیگرش کره ی زمین- که بیضه اش باشد را با قدرت به چرخش وا می دارد، قطعه ی معروفی از "باخ" به نوا در می آید ، انگار که ناخن اش "سوزن" و بیضه اش  "صفحه" ی گرامافون باشند.اینجانب پشتش را به ما می کند تا تصور من  را از کوله پشتی اش تغییر دهد ! او یک ساعت قدیمی با پاندول بزرگ چوبی پشتش دارد و در حالی که دارد کفش هایش را تمیز می کند طوری کمرش را تکان می دهد که هم پاندول شروع به تکان خوردن بکند و هم به افتخار یوهان سباستین باخ ، باسن اش را تکانی داده باشد.
پاندول شروع می کند به تاب خوردن و هر بار که باز می گردد بزرگتر از آخرین باری است که رفته است ، انگار که به توازن ثانیه ها متعهد نباشد. حالا کم کم هر بار از تاب خوردن هایش دارد چندین ثانیه طول می کشد.  خودم آن قدر شوکه شده که با صدای نفس هایش مرا متوجه وضعیت اش می کند. راستش این بار من هم شوکه شده ام. تجربه ثابت کرده که من نباید در چنین شرایطی زیاد حرف بزنم ، چراکه اینجانب قادر است از هر کلمه ی من دهلیزی بسازد به ناکجا و خودم  را درونش هُل بدهد.
پاندول آنقدر بزرگ شده که به دیوار های اطراف برخورد می کند، اینجانب با جدیت کمر تکان می دهد و می رقصد. دیوار ها فرو می ریزد و ما خویش را در میدان بزرگی می یابیم که مرکز اش را یک برج با آجر های قرمز رنگ آذین کرده. روی برج همان ساعتی نصب شده است که اینجانب روی دوشش انداخته بود. پاندول ساعت همینطور تاب می خورد و به سان گاوآهن  وسعت بیشتری از زمان را شخم می زند.
پلکهای خودم مدت زیادی است که به لرزه افتاده ، من مجبورم برای محافظت از خودم از شیوه ی فرار به جلو استفاده کنم. راستش تقریبا برایم بدیهی است که اینجانب امشب خواهد توانست خودم را به گاه خواب هوشیار کند و هر حرفی از من در جهت هدایت خودم به ناهوشیاری نه تنها منتهی به مقصود نخواهد شد ، بلکه ابزاری می شود برای یکه تازی های اینجانب  که امشب با توپ پر آمده.
من آرام کنار گوش خودم می گویم "تو خوابی ! همه ی این ها را خواب می بینی ، حتی احمق ها هم می دانند این دنیای مضحک با این پاندول عجیبی که هیچ کدام از قوانین فیزیک را بر نمی تابد هرگز نمی توانند حقیقی باشند." از آنجایی که "حق" گفتن دروغ از من سلب شده خیلی سریع جمله ی پایانی ام را اصلاح می کنم که: "این دنیا هرگز نمی تواند در بیداری حقیقت یابد."
خودم آرام چشم می گشاید ، او می داند که خواب است و این می تواند به طور "محدود" برای من و خودم حاشیه ی امنیت ایجاد کند.
عبور چیزی به سرعت برق و باد از کنار چشمهای من و خودم ما را به خودمان می آورد. پاندول ساعت است که پس از نیم ساعت بازگشته است. اینجانب همانطور که با یک پیژامه گل دار و همان کلاه شاپوی براق روی پاندول غول آسا نشسته  یک گلوله ی برفی به سمت ما پرتاب می کند. انگار که پاندول در هر تابی که می خورد به اقلیمی دوردست که گاه سرد و گاه گرم است رفته باشد.
اوضاع دارد بد می شود چون به نظرم می رسد که خودم از این وضعیت خوشش آمده ، بدیهی است که باید هرچه سریع تر بازش گردانم. من خیلی سریع به خودم نزدیک می شوم و کنار گوشش می گویم "تو می توانی تنها کسی باشی که خودکشی را به طور کامل تجربه کرده است و پس از آن می توانی در مورد اش نظرات جالبی داشته باشی !  تا چند ثانیه دیگر پاندول باز می گردد ، خودت را در مسیرش قرار بده و ببین آدم ها چطوری می میرند. با توجه به این که خواب هستی ، تجربه ی کم هزینه ای خواهد بود."
خودم انگار وسوسه شده است. اینجانب در حالی که نخ ِ یک بادکنک قرمز رنگ را گرفته از بالای سرمان عبور می کند و یک روزنامه به سمت خودم می اندازد. روزنامه جلوی صورت خودم  معلق می ماند. تیتر اول روزنامه این است :"حقیقت اینجاست ، به واقعیت باز نگرد" من روزنامه را از جلوی صورت خودم می قاپم و تجربه ی منحصر به فردی که می تواند داشته باشد را یادش می اندازم. خودم  نگاهش به روزنامه است ، از آنجایی که هوشیار شده قانع کردن اش بسیار سخت است. من می روم و در مسیر پاندول می ایستم و روزنامه را به سمت خودم می گیرم. خودم پیش می آید تا برای داشتن روزنامه به ناچار در مسیر پاندول ساعت قرار بگیرد. روزنامه را که لمس می کند پاندول هم سر رسیده.

خودم نفس زنان بیدار می شود. دیوار را با دستانش لمس می کند ، بدنه ی تخت را و ساعت بالای سرش را ، انگار که عصبانی باشد، انگار که مرگ من  را بخواهد. چرا که من لحظاتی پیش خودم را در دنیایی دیگر به قتل رساندم تا این جا متولدش کنم.
کور مال کور مال خودکارش را پیدا می کند و کنار تخت می نشیند. من و اینجانب کنارش می نشینیم تا در نوشته اش توازنی ایجاد شود. اگرنه خودم  هرگز نفهمیده است که چیست اینهایی که می نویسد.


چون نیست ز  هرچه هست جز باد بدست
چون هست ز  هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هست هرچه در عالم نیست
پندار که نیست هرچه در عالم هست

یادداشتهای "من" برای تفهیم ِ "اینجانب" به "خودم" - شماره ی یک

یکشنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲



توضیح:
"من" شخصی است ایستاده حدفاصل "اینجانب" که جادوگر خواب است  و "خودم" که به گاه ِ بیداری معنا می گیرد. من یگانه فردی است که می تواند وقایع دنیای  اینجانب  به گاه  ِ خواب را برای  خودم  در مواقع بیداری  قابل فهم کند.


پتو را طوری روی "خودم" می کشم که پاهایش از آن طرف بیرون باشد. این یک عادت احمقانه است و خودم برایش هیچ توضیحی ندارد. خودم می تواند به طرز حیرت انگیزی به خواب برود ، عموما در کمتر از دو دقیقه این اتفاق می افتد. چشم های خودم که سنگین می شود من هوشیارتر می شوم. چرا که به محض خوابیدن خودم قرار است که سر و کله ی اینجانب  پیدا شود و از آنجایی که همه ی فکر ها و کارهای اینجانب می تواند برای خودم احمقانه به نظر برسد من باید این وسط میان داری کنم.
اینجانب امشب کمی زود پیدایش شده و از آنجایی که خودم هنوز اندکی هوشیاری دارد کار من سخت خواهد بود.
اینجانب در حالی که دارد پاهایش را روی پادری می تکاند، یک توپ زرد و پشمالوی تنیس  را با شیبی تیز پرت می کند کف اتاق. توپ با سرعت به سمت صورت خودم و من  که کنارش نشسته ام می آید.  خودم  که هنوز اندکی هوشیار است در کسری از ثانیه واکنشی نشان می دهد و من  پیش از هوشیار شدن ِ خودم  برایش توضیح می دهم که این همان توپ "پیت سمپراس" است که قرار است در یک بطری مملو از هیدروژن مایع بیاندازندش تا به واسطه اش در نزدیکترین سیاه چاله ی فضایی سوپ سبزیجات تولید کنند. خودم تقریبا قانع می شود و چشمهایش را باز نمی کند. راستش وظیفه ی اصلی من اصلا این نیست که با توضیح وقایعی که اینجانب به وجود می آورد خودم  را گول بزنم. وظیفه ی من فقط این است که حواس خودم را از اصل و چرایی ماجرای عجیبی که در حال اتفاق افتادن است به مقصودی فرعی هدایت کنم . در واقع اگر این کار را نکنم خودم بی آنکه بیدار شود هوشیار می شود و از آنجایی که خودم نمی تواند هیچ درک و فهمی از وقایع پیرامونش به هنگام خواب داشته باشد، نتایج این خواب ِ هوشیارانه می تواند فاجعه آمیز باشد.
توپ جلوی صورت ما مکثی می کند و با همان سرعت اولیه به سمت دستان اینجانب باز می گردد. خودم به خودش تکانی می دهد و حرکات پلکهایش آرام تر می شود.  اینجانب با حرکت سر سلام نصفه و نیمه ای حواله ام می دهد و از جیب ساعتی  ِ کت مشکی اش که تا همین چند ثانیه ی پیش تنش نبود- یک میز فلزی  خیلی بزرگ بیرون می آورد که رویش چندین سوراخ کوچک و منظم دیده می شود. سوراخها دقیقا به اندازه توپ تنیس هستند. میز بی آن که روی زمین قرار بگیرد با فاصله ی یک متری از کف اتاق ثابت می شود و اینجانب طوری توپ را به زمین می کوبد که پس از برخورد - با عبور از سوراخ ها بشود توپ را بالای میز دید و دو باره با پایین افتادن توپ همان مسیر بازگشت پیموده شود. این کار را آنقدر با مهارت انجام می دهد که خودم  دوباره پلکهایش به لرزش می افتد. زود می گویم این همان بازی  معروف "پارانوید" است که تو  بیش از هفتاد و پنج سال قهرمانش بودی ، واقعا تعجب می کنم که چنین چیزی برای تو که قهرمان این رشته ای عجیب باشد.  خودم  بادی به غبغب می اندازد و کمی آرام می گیرد، حتما حالا فکر می کند صد ساله است و به این دلیل این بازی را به خاطر ندارد که مدتهاست دست به توپ نشده.
اینجانب دستانش را تکانی می دهد و خودم را از حالت افقی به حالت عمودی می ایستاند،  من زود پتو را دور خودم می پیچم که احساس بدی نکند. خودم در کسری از ثانیه روی میز سوراخ دار قرار می گیرد و میز با سرعت دور می شود. من سریع روی میز می جهم که از قافله عقب نماده باشم.
دانه های درشت برف روی صورتمان می ریزد. به نظر می رسد که روز است. انگار که گند کاری کرده ام ،  احتمالا آخرین جملات من به خودم در مورد تجربه ی هفتاد و چند ساله اش در آن بازی ِ کذایی این امکان را به اینجانب داده که او را به گذشته بکشاند.   از ساختمانها و خیابان ها پیداست که این جا روسیه است. خودم هنوز تعجب نکرده ، برای کسی که در یک ثانیه پذیرفته که صد سالش است چندان دشوار نیست که در این لحظه فکر کند دارد در صد سال پیش یا حتی قدیم تر از آن زندگی می کند. یک مرد چاق و تنومند از میان برفها پیدایش می شود.من باید خیلی مراقب باشم که دوباره پرت و پلا نگویم ،  اینجانب از حرفهای من است که می تواند ژانگولر بازی در بیاورد. خودم دارد با تعجب به مردک تنومند نگاه می کند. مرد ِ چاق  یونیفرمی  نظامی به تن دارد و همینطور که راه می رود مدالهای بی شمار ِ روی یونیفرمش  دارد به اطراف پخش می شود و ترکیبی چند رنگ از برف و نقوش روی مدالها پدید می آورد.  خودم  که به خودش می آید یک تپانچه ی قدیمی در دستانش می یابد که به سمت مرد یونیفرم پوش نشانه رفته شده.
پلکهای خودم به لرزه می افتند. من جلو می روم و در حالی که دارم پتوی خودم را دورش سفت می کنم می گویم - نگران نباش او "ژنرال ترپُف" است که روبه رویت ایستاده ، زود خلاص اش کن که کار داریم باید برویم. اینجانب یک برج میلاد با همه ی جزئیاتش را از میان برف و مه برای خودم نمایان می کند. من توضیح می دهم که این در واقع برج معروف پترزبورگ است که بعد ها قرار است نمونه ای از آن را در ایران بسازند. خودم قانع میشود اما همچنان تپانچه ی بی تکلیف اش را میان دستان لرزانش نگاه داشته. می گویم عزیزم ، شلیک کن ، این حرامزاده خیلی از رفقایت را تکه پاره کرده ، کلی آدم بی گناه را بی جان کرده و دارد راست راست می چرخد. زود یک دامن پایش می کنم و یک آینه دستش می دهم و می گویم  ماتیک کم رنگ به صورتت بیشتر می نشیند!  خودم  به آینه نگاه می کند و خیالش راحت می شود که "ورا زاسولیچ" است. ماشه را می چکاند و من پیش از آن که گلوله بیرون بجهد به خودم می گویم نگاه کن ! پاهایت سردشان شده ، شاید بهتر باشد که بخاری را روشن کنی. اینجانب که در عمل انجام شده قرار گرفته در پلک به هم زدنی ما را به اتاق خودم باز می گرداند. من زود پرده ی کرکره ای را تکانی می دهم که صدایی ایجاد کرده باشم، اینجانب از بهم خوردن نمایشش سخت عصبانی است. خودم پلکهایش تکانی می خورد و آرام بیدار می شود. پاهایش را زیر پتو می کشد و به هم می مالاند. دستش را که برای بخاری دراز می کند یک لحظه از نمایش اینجانب را به خاطر می آورد و با تعجب دست به پاهایش می کشد. انگار یادش افتاده باشد که لحظاتی قبل به هیات زنی دامن پوش در آمده بوده. زود برایش توضیح می دهم که خواب دیده ای عزیزم. اما اینجانب می گوید - ولی به نظر خیلی واقعی بود ، شاید هم خواب نبود.  خودم که گیج شده روی تخت می نشیند. کمی صورت اش را می مالد و از کنار تختش قلم و کاغد بر می دارد تا به خیالش شرح ماجرا را بنویسد. من  و  اینجانب دو طرف اش می نشینیم که در شرح وقایع تعادلی ایجاد کنیم ، اگرنه  خودم هم نخواهد فهمید که چه نوشته است.


هشتم ژانویه ی دوهزار و دوازده ، نیمه های شب

...

یکشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

من تعریف منسجمی از "زیبایی" ندارم. همیشه یک اتفاق از حاشیه است که همه ی متن را برایم زیبا می کند یا بالعکس. مثلا یک بار به خاطر ستاره ی ظریفی که روی ناخن دخترکی حک شده بود مجموعه ی او را زیبا دیدم یا یک بار دلداده ی یک نگین روی دندان نیش ِ دخترکی در تهران شدم. یادم می آید فقط به خاطر پوشیدن کفش های پاشنه بلند نوک تیز در یک میهمانی علاقه ی تن خواهانه ام به دخترکی خاموش شد که همیشه به من محبت داشت، در واقع او دیگر به نظرم زیبا نبود. مدتها عاشق دخترکی بودم که یک "بند" از انگشت سبابه اش دچار فقدان شده بود و او همیشه یک نوار قرمز پررنگ دور آن انگشتش می پیچید، انگار که بخواهد فقدان آن بند از انگشتش را مؤکد کرده باشد. به خاطرم هست که زمانی دلداده ی یک دخترک کم سن و سال افغان شدم که لکه ی به جای مانده از "سالک" روی صورت اش را با ماژیک های رنگی آراسته بود.
دیروز رفته بودم داروخانه. دلم را جا گذاشتم کنار ِدخترک صندوق داری که هم "س" را نوک زبانی تلفظ می کرد و هم لکنت زبان داشت که این لکنت به گاه ِ تلفظ حرف "ت" شدت می گرفت، با این همه نوک زبانش را به میله ی ظریف ِ فلزی آذین کرده بود.انگار که به لکنت اش زیور آویخته باشد. او به هر دلیلی فقط یک چشم داشت و چشم دیگرش را با چشم بند ِ بنفش و مشکی پوشانده بود. روی چشم بند اش یک ستاره و یک ماه ظریف چسبانده بود و یک زنجیرک زیبای نقره ای از کنار چشم بند، گونه اش را می نوازید.
تردید دارم که دوباره پایم را آنجا بگذارم ...
چون آن قدر دلم برایش رفت که تقریبا پس افتادم.