توضیح:
"من" شخصی است ایستاده در حدفاصل "اینجانب" که جادوگر خواب است و "خودم" که به گاه ِ بیداری معنا می گیرد. من یگانه فردی است که می تواند وقایع دنیای اینجانب به گاه ِ خواب را برای خودم در مواقع بیداری قابل فهم کند.
یازده دقیقه است که
خودم خوابیده است ، موضوع نگران کننده این است که او بر خلاف روال هر شب بیشتر از دو دقیقه طول کشید که خوابش ببرد. هنگام خواب چشمانش پر بود از درد، انگار که یک آب انبار را مخفی کرده بود در حدقه اش. اما نگران کننده تر این است که با گذشت یازده دقیقه هنوز سر و کله ی
اینجانب پیدا نشده. تجربه نشان داده که وقتی
اینجانب دیر می کند قرار است شب بی اندازه عجیبی را آغاز کنیم. صدای مکرر و موزونی که از پشت در به گوش می رسد
من را یاد صدای ساعت های قدیمی می اندازد.
من عموما خیلی مواظبم که یاد چیزهای عجیب نیافتم،
اینجانب می تواند از لطیف ترین تصورات
من ویران کننده ترین ها را برای
خودم رونمایی کند.
بالاخره سر و کله اش پیدا شد. درست حدس زده بودم ، صدای موزون پشت در هم از توی گور ِ
اینجانب درآمده بود. یک کلاه شاپوی مشکی براق روی سرش است اما لباس ورزشی به تن کرده. به نظرم می رسد که یک کوله پشتی روی دوشش انداخته. این را از آن جهت گفتم که بند هایی از روی کتف هایش عبور کرده و زیر بغلش را دور زده.
خودم هنوز عکس العمل ویژه ای نشان نمی دهد.
اینجانب با سر سلامی می کند.
من با ابروهایم جواب مختصری می دهم. پاهایش را روی پادری می گذارد و شلوار ورزشی اش را پایین می کشد، یکی از بیضه هایش را با دو دستش بالا می آورد و به سمت ما می گیرد. بیضه اش به اندازه یک توپ فوتبال بزرگ می شود و نقش هایی رویش پدید می آید.
به نظرم می رسد که آن نقوش به خشکی های کره ی زمین می مانند، کره ی زمین با همه ی جزئیات اش.
اینجانب انگشت نشانه اش را بالا می آورد ، جوری که انگار بخواهد آغار واقعه ای را خبر داده باشد. انگشت را روی بیضه اش می آورد و ناخن بلند اش را روی جایی حوالی ِ اورشلیم می سایاند، همزمان با دست دیگرش کره ی زمین- که بیضه اش باشد را با قدرت به چرخش وا می دارد،
قطعه ی معروفی از "باخ" به نوا در می آید ، انگار که ناخن اش "سوزن" و بیضه اش "صفحه" ی گرامافون باشند.
اینجانب پشتش را به ما می کند تا تصور
من را از کوله پشتی اش تغییر دهد ! او یک ساعت قدیمی با پاندول بزرگ چوبی پشتش دارد و در حالی که دارد کفش هایش را تمیز می کند طوری کمرش را تکان می دهد که هم پاندول شروع به تکان خوردن بکند و هم به افتخار یوهان سباستین باخ ، باسن اش را تکانی داده باشد.
پاندول شروع می کند به تاب خوردن و هر بار که باز می گردد بزرگتر از آخرین باری است که رفته است ، انگار که به توازن ثانیه ها متعهد نباشد. حالا کم کم هر بار از تاب خوردن هایش دارد چندین ثانیه طول می کشد.
خودم آن قدر شوکه شده که با صدای نفس هایش مرا متوجه وضعیت اش می کند. راستش این بار
من هم شوکه شده ام. تجربه ثابت کرده که
من نباید در چنین شرایطی زیاد حرف بزنم ، چراکه
اینجانب قادر است از هر کلمه ی
من دهلیزی بسازد به ناکجا و
خودم را درونش هُل بدهد.
پاندول آنقدر بزرگ شده که به دیوار های اطراف برخورد می کند،
اینجانب با جدیت کمر تکان می دهد و می رقصد. دیوار ها فرو می ریزد و ما خویش را در میدان بزرگی می یابیم که مرکز اش را یک برج با آجر های قرمز رنگ آذین کرده. روی برج همان ساعتی نصب شده است که
اینجانب روی دوشش انداخته بود. پاندول ساعت همینطور تاب می خورد و به سان گاوآهن وسعت بیشتری از زمان را شخم می زند.
پلکهای
خودم مدت زیادی است که به لرزه افتاده ،
من مجبورم برای محافظت از
خودم از شیوه ی فرار به جلو استفاده کنم. راستش تقریبا برایم بدیهی است که
اینجانب امشب خواهد توانست
خودم را به گاه خواب هوشیار کند و هر حرفی از من در جهت هدایت
خودم به ناهوشیاری نه تنها منتهی به مقصود نخواهد شد ، بلکه ابزاری می شود برای یکه تازی های
اینجانب که امشب با توپ پر آمده.
من آرام کنار گوش
خودم می گویم "تو خوابی ! همه ی این ها را خواب می بینی ، حتی احمق ها هم می دانند این دنیای مضحک با این پاندول عجیبی که هیچ کدام از قوانین فیزیک را بر نمی تابد هرگز نمی توانند حقیقی باشند." از آنجایی که "حق" گفتن دروغ از
من سلب شده خیلی سریع جمله ی پایانی ام را اصلاح می کنم که: "این دنیا هرگز نمی تواند در بیداری حقیقت یابد."
خودم آرام چشم می گشاید ، او می داند که خواب است و این می تواند به طور "محدود" برای
من و
خودم حاشیه ی امنیت ایجاد کند.
عبور چیزی به سرعت برق و باد از کنار چشمهای
من و
خودم ما را به خودمان می آورد. پاندول ساعت است که پس از نیم ساعت بازگشته است.
اینجانب همانطور که با یک پیژامه گل دار و همان کلاه شاپوی براق روی پاندول غول آسا نشسته یک گلوله ی برفی به سمت ما پرتاب می کند. انگار که پاندول در هر تابی که می خورد به اقلیمی دوردست که گاه سرد و گاه گرم است رفته باشد.
اوضاع دارد بد می شود چون به نظرم می رسد که
خودم از این وضعیت خوشش آمده ، بدیهی است که باید هرچه سریع تر بازش گردانم.
من خیلی سریع به
خودم نزدیک می شوم و کنار گوشش می گویم "تو می توانی تنها کسی باشی که خودکشی را به طور کامل تجربه کرده است و پس از آن می توانی در مورد اش نظرات جالبی داشته باشی ! تا چند ثانیه دیگر پاندول باز می گردد ، خودت را در مسیرش قرار بده و ببین آدم ها چطوری می میرند. با توجه به این که خواب هستی ، تجربه ی کم هزینه ای خواهد بود."
خودم انگار وسوسه شده است.
اینجانب در حالی که نخ ِ یک بادکنک قرمز رنگ را گرفته از بالای سرمان عبور می کند و یک روزنامه به سمت
خودم می اندازد. روزنامه جلوی صورت
خودم معلق می ماند. تیتر اول روزنامه این است :"حقیقت اینجاست ، به واقعیت باز نگرد"
من روزنامه را از جلوی صورت
خودم می قاپم و تجربه ی منحصر به فردی که می تواند داشته باشد را یادش می اندازم.
خودم نگاهش به روزنامه است ، از آنجایی که هوشیار شده قانع کردن اش بسیار سخت است.
من می روم و در مسیر پاندول می ایستم و روزنامه را به سمت
خودم می گیرم.
خودم پیش می آید تا برای داشتن روزنامه به ناچار در مسیر پاندول ساعت قرار بگیرد. روزنامه را که لمس می کند پاندول هم سر رسیده.
خودم نفس زنان بیدار می شود. دیوار را با دستانش لمس می کند ، بدنه ی تخت را و ساعت بالای سرش را ، انگار که عصبانی باشد، انگار که مرگ
من را بخواهد. چرا که
من لحظاتی پیش
خودم را در دنیایی دیگر به قتل رساندم تا این جا متولدش کنم.
کور مال کور مال خودکارش را پیدا می کند و کنار تخت می نشیند.
من و
اینجانب کنارش می نشینیم تا در نوشته اش توازنی ایجاد شود. اگرنه
خودم هرگز نفهمیده است که چیست اینهایی که می نویسد.
چون نیست ز هرچه هست جز باد بدست
چون هست ز هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هست هرچه در عالم نیست
پندار که نیست هرچه در عالم هست